خانه / کارهای عریانیستی / چند فراشعر از بانو نیلوفر مسیح

چند فراشعر از بانو نیلوفر مسیح

 

 

«جهان های موازی»

 

کاتالوگ پیشامتن

 

۱_زن جایی درون گذشته، شاید تکه ای از فردا، این متن را قدم می زند

 

۲_راوی متن گم شده است

 

۳_ذهن مغشوش نویسنده در پیشامتن به دنبال ردپایی از نیمه ی گم شده اش می گردد

 

۴_خواننده ی محترم لطفاً هنگام خوانش این متن کفش هایتان را به پا کنید

 

◻️◻️◻️

پنجره.               بوته ی گل سرخ

 

مرد.                    سایه ی شکسته

 

◻️

جاده.                  رؤیای آسمان

 

زن.                     چمدان خالی

 

◻️◻️◻️

(شخصیت اول این متن به دنبال خودش می گردد)

به ماه زل می زند

 

ماه خسته، نیمه ی کبود صورتش را پنهان می شود

 

_کاش چشم هایت..

نه چشم هایم

 

کاش خوابهایت..

نه خوابهایم

 

اصلا تیک تاک ساعت را متوقف کنید

باید خودم را به خواب بزنم

تا در یک ظهر عریان

 

وقتی که جویبارهای زخمی به سر چشمه می اندیشند

 

و آدمک های بی بال به آسمان

 

تو را به خانه باز گردم

 

(خودش را زیر دندانهای بالش به هم می‌فشارد)

چشم ها را باز می کند و بسته

باز و بسته

ب….و….. ب

ناگهان بالش را پرت می کند به صورت دیوار

 

(سایه ای که از لای انگشتان نویسنده به درون اتاق زل زده بود، خودش را کنار می کشد کفش هایش را پشت در می گذارد و سلانه سلانه به درون اتاق می خزد)

 

باران پر

و قهقهه ارواح پرندگان در اتاق

 

زن بال یک پرنده ی مرده را بغل می کند

 

_آرامتر دردش گرفت؟

 

_تو؟!

 

__خواننده ی آشنا با متن!

 

_پس کفشهایت کو!؟

 

(توجه! توجه! یک خواننده ی متمرد وارد متن شده است به محض رویت لطفا قلم را متوقف کنید.با تشکر نویسنده)

 

_هیس!!

 

زن ملحفه را روی سرش می کشد

 

_نه! بگذار بفهمد ما را در هزاره های دور در یک متن طولانی نوشته اند و او فقط به یاد می آورد آنچه را که ما به یاد نمی آوریم

 

_بس کن! اصلا تو از کجای قصه شروع شدی؟!

 

_شاید از چشم هایت… و شاید هم از لبهایت

 

زن لبهایش را چند سطر پیش، کنار مرد زیر بوته ی گل سرخ جا گذاشته است

و یک بوسه ی طولانی مدام ذهن خواننده را می آشوبد

 

_دستت را به من بده!!

_کجا؟

 

_به هزاره های دور!

 

_پس کفشهایم!

 

_بگذار نویسنده همچنان به آنها زل بزند شاید نیمه ی گم شده اش را….

 

◻️◻️

_چرا اینقدر آشفته ای؟

 

_می خواهم خودم را در یک متن عریان بخوانم!

_پس کفشهایت کو!؟

 

_کسی آنها را از من دزدید… رد آنها را گرفتم تا….. اصلا تو کی هستی؟

 

_نویسنده ی تنها!

 

(خواننده ی نا آشنا به متن چمدانش را زمین می گذارد و لای خرت و پرت هایش رویای آسمان را بغل می کند)

 

و این متن تا چند صفحه متوالی خودش را به خواب می زند

و خواب به خواب می رود

که یکباره

 

خواب آشفته

 

 

 

زن.                      خواننده ی متمرد

 

خواننده ی نا آشنا .      نویسنده

 

◻️◻️

زن

 

خواننده ی متمرد؟        نویسنده؟

 

◻️◻️

 

نیمه های گم شده.

 


 

« قلندار»

می کوبد بر پنجره

دست نازک یک قاصدک

و پرده ای که نیست …

میله میله

آسمان  را می چکد

بر کاغذهای مچاله

در بند مچاله

که مدام زندانبان …

یک

دو

سه

یک

دو

سه پایه

و رقص یک طناب

که زندانبان را سیاهپوش

خزیدن قاصدک از لای میله ها بر…

کاغذ مچاله:

هزارو آخرین سلام

[دو سطر بوسه / قطرات اشک]

_می دانی ؟

یک شب مجسمه ی ازادی را چند کلاغ پیر

دستبند زدند

به اردوگاه نظامی بردند

به جای خار بر سرش کلاه آهنی گذاشتند

و دستش یک تفنگ

از ان پس

هر درخت ، یک میله

و زمین

میله  / میله

نفس اش بوی تند قفس گرفته است

کاش پرنده ای بودم

بر فراز باغستانهای سیب

و تو درخت را اغوا

اما نه!

وقتی بال پروازت را می میرند

باید ماهی شد

و دریا را نفس زد

اصلا بیا

در برکه ای دور

که مجسمه ی آزادی از آن آب می نوشد

و دختران دم بخت

خوابهایشان را به آب می سپارند

اما نه تفنگ ها به دریا هم  هجوم می اورند  و به برکه…

آن وقت  دریا را هم …

و لبهای دختران سرخ نخواهد خندید

پس باید به تو زل زد

تنها به تو

آتش شد

و چشم در چشم شعله ها

خندید

آخر

دست کودکان شهر

هنوز هم بوی باروت می دهد !

و اینجا طنابها

با فریاد زندانبان

امتداد موهای تو را  در رقص

اما سه پایه  و طناب

به بنگ بنگ نه !

به بینگ ینگ

در اعماق مردمکان تو

اعتقاد راسخی دارد

◻️◻️◻️

 

قاصدک بر دامن زنی زیبا

برکه

_بنگ بنگ!!

پرنده                           آواز سرخ

مجسمه                      سکوت.

 


 

 

«زن و سیگار»

 

سقف  خیره به زن

زن خیره  به سقف

قل خورد در لیوان آب

افتاد به پای چند قرص

قرص تر از ماه

سیگار

سیگار

سیگار

سقف

سقف

سقف

قرص

قرص

قرص

_هی! بس کن !

_شما؟

_یک خواننده ی پا پتی

که خیابان این متن را راه

_و تو؟

_سیگار!

_نه!

لای خطوط مبهم تکه ای از ذهنش سیگاری گیراند

__اینجا ؟

_بوی سقف می آمد

دلم یک آن هوای بودن کرد

_وای پیراهنت؟

[ چند پیراهن در باد لای خطوط مبهم دارند ادای بوسیدن در می آورند ، و آنچنان در هم که…]

در هم می روند ابروان زن

در هم تر دود های که محو در سقف

و محو می شود زن در یک پک عمیق

از سیگاری که نیست

و سقفی که

ستاره ها را می رقصد

ماه انگیز

_ذهنت را ورق بزن !

چند صفحه قبل تر از این متن

خیابان                 درخت های سبز

جمعیت                مشت های سرخ

 

-هی نایست!بدو!

-بزن !!

-چه شده است ؟

-درخت ها به خیابان زده اند !

-آخر چرا؟

-چراغ های قرمز آنقدر سرخ

که سرخی لبخند

از لب کودکان پرید

و از سبد دختران نیز

-بپرید !!

(خودکشی دسته جمعی کلاغها در ساعت سیزده! )

اما شهر همچنان

درخت ها            باتوم ها

مشت ها             زنجیر ها

-وای نه !

-ببریدش !

 

پاییز میان شاخه ها دعای باد و برگریزان می خواند شاید که عریانیت دامنگیر زمین شود

◻️◻️

میله                                 میله

 

زن

 

میله                                 میله

 

◻️◻️

سقف

سیگار

سقف

سیگار

سقف

سیگار

◻️◻️

تمام خواننده ها آنچنان پا پتی که هیچ رد پایی از نویسنده در متن نیست.

 

 

 

 

 

 

 

درباره ی هنگامه اهورا

شاعر و داستان نویسِ عریانیست، عضو مکتب اصالت کلمه و دایره ی مطالعاتی قلم، مسئول روابط عمومی اصالت کلمه و دانش آموخته ی رشته ی مترجمی زبان انگلیسی

همچنین ببینید

دانلود کتاب الکترونیکی «در کلمه راه می روم» به قلم جناب آقای آریو همتی

  برای دانلود کلیک کنید    

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *