خانه / کارهای غیر عریانیستی / یک مثنوی عاشورایی از جناب استاد آرش آذرپیک

یک مثنوی عاشورایی از جناب استاد آرش آذرپیک

 

ماه بارش خون خدا از زمین بر آسمان، بر عاشقان خاندان مقدس علوی و فاطمی تسلیت باد.

یک مثنوی عاشورایی از جناب استاد آرش آذرپیک:

 

خورشید می‏ گرید بر این صحرا ببینید

با چشم دل یک لحظه بی‏ پروا ببینید

تاریخ، این غم را سراسر شرح داده‏ ست

لحظه به لحظه تا به آخر شرح داده‏ ست

تاریخ بس ناگفته‏ ها گفته‏ ست از ما

این که چه بر آل نبی رفته‏ ست از ما

ما لکه‏ های ننگ تاریخیم آری

شبنامه‏ ی نیرنگ تاریخیم آری

نخل بلند عاشقی را سرخ کردیم

سجاده را با خون مولا سرخ کردیم

بیت علی را ما به سنگ فتنه بستیم

پهلوی زهرا را وقیحانه شکستیم

ما با چه رویی روی پیمان پا نهادیم

تنهاترین سردار را تنها نهادیم

نامه فرستادیم دریامرد دین را

یکه‏ سوار ذوالجناح آتشین را

نامه فرستادیم ما شرمندگانیم

آقا بیا، آقا بیا رزمندگانیم

نامه فرستادیم مشتاق نبردیم

بر ما ببخشا آن چه نامردانه کردیم

کوفه سراسر چشم در راه تو مانده‏ ست

آماده‏ ی فرمان درگاه تو مانده‏ ست

ما شیعه‏ ایم و شیعه یعنی استقامت

یعنی طلوع سرخ توفان قیامت

ما شیعه‏ ایم و شیعیان جان بر کفانند

تاوان خون مرتضی را می‏ ستانند

تا پایه‏ ی بیداد را بر هم بریزد

کوفه به فرمانت هماره می‏ ستیزد

نامه پی نامه فرستادیم آری

قول مدد پیوسته می‏ دادیم آری

مسلم که آمد ما در آغوشش گرفتیم

در شهر گرداندیم بر دوشش گرفتیم

مسلم که آمد بیعتی جانانه کردیم

مهمان شد و چشمان خود را خانه کردیم

تا این خبر چون ولوله در شام افتاد

کاخ ستم را لرزه بر اندام افتاد

ابن‏ زیاد آمد سپاه شام با اوست

جاه و جلال و تخت و بخت و کام با اوست

در دست‏ هایش کوفه مثل موم نرم است

بازار نامردی در این بیغوله گرم است

دل‏ های ما را ابلهانه بیم برداشت

از آن طرف دل می‏ توان از سیم برداشت؟

مسلم! رهایش کن ورق برگشته دیگر

حرفی نباید زد از آن سرگشته دیگر

در کوچه‏ ها آواره و تنها شد و بعد

با صد مصیبت او اسیر ما شد و بعد

در مسلخ عشقش سر از پیکر بریدیم

نوباوگانش را شبانه سر بریدیم

شاه مدینه آمد و مهمانمان شد

در قحط‏ سال عاطفه بارانمان شد

روباه بودیم و به سوی شهر رفتیم

آن جا به استقبال با شمشیر رفتیم

در دشت خون ما پشت دریا را شکستیم

تا آب را بر لاله‏ ها یک باره بستیم

ما وارث شوم سپاه فیل بودیم

وحشی‏ ترین آیینه‏ ی قابیل بودیم

عباس آمد چهره‏ اش معراج مهتاب

بر شانه‏ ی مردانه‏ اش یک مشک بی‏ آب

طفلان تشنه چشم در راهند او را

آهسته می‏ خوانند پیوسته عمو را

خود را لب چشمه رساند و آب برداشت

جنگاوری که عشق بالا را به سر داشت

اما چرا، اما چرا لب‏ تشنه برگشت؟

تشنه به جولانگاه پشت و دشنه برگشت

هرگز نفهمیدیم و از پشت کمین‏گاه

یک باره تیر و نیزه باراندیم بر ماه

ما مشک آبش را وقیحانه دریدیم

بر کتف او بازوی مولا را ندیدیم

بر داغداران حرم رحمی نکردیم

حتی به یک شش ماهه هم رحمی نکردیم

غارتگران قافله ماییم آری

شمر و یزید و حرمله ماییم آری

ما عشق را، توحید را بر نیزه کردیم

هفتاد و دو خورشید را بر نیزه کردیم

از دخمه‏ ی دل آسمان را طرد کردیم

در کربلا آن چه نباید کرد کردیم

پایان این قصه تباهی ماند بر ما

خورشید آمد روسیاهی ماند بر ما

تاریخ در مرداب شب پیدایمان کرد

در شام زینب تا ابد رسوایمان کرد

ما سینه‏ مان دشت سیاه سایه‏ ها بود

تنها غریبه در وجود ما خدا بود

سوگند، ما امروز هم چون پیش هستیم

ما گرگ‏ هایی در لباس میش هستیم.

درباره ی هنگامه اهورا

شاعر و داستان نویسِ عریانیست، عضو مکتب اصالت کلمه و دایره ی مطالعاتی قلم، مسئول روابط عمومی اصالت کلمه و دانش آموخته ی رشته ی مترجمی زبان انگلیسی

همچنین ببینید

نقدی به قلم جناب آقای«ماجو مهری»بر رمان«فریاد»

    نقدی بر رمان مینی مال «فریاد» نوشته ی جناب آقای میثم رجبی   …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *