خانه / کارهای عریانیستی / کارهای عریانیستی “رحمت غلامی” (قسمت اول)

کارهای عریانیستی “رحمت غلامی” (قسمت اول)

جاده همیشه رو به تنهایی نظر داشت

چون از خبرهای نگفته هم خبر داشت

در ابروانش پیچ و خم هایی نشسته

انگار جاده اتفاقی زیر سر داشت

یک آن صدای بوسه ی دو تکه آهن

از بین آغوشی صمیمی یک پدر داشت…

دو جسم در آغوش هم را در می آورد

در چشم هایش بغض هایی بارور داشت

لب های او رقصید روی گونه هاشان

بوسیدن هر گونه طعمی تازه تر داشت

اما خودش ماهی غلطانی شد و بعد

از موج های زندگی قصد سفر داشت

و لحظه های آخرش بر خاک پاشید

حسی به جز مجرم شدن جاده مگر داشت

بچه- عصا- تق تق کنان- حال و هوایی

از لحظه ی مرگ پدر آشفته تر داشت

زن مانده بودو چرخ خیاطی و سوزن

سوزن که با چشمان کم سو دردسر داشت…

                                                                      رحمت غلامی

“دار”

امشب خدا از دست من دلخور شده انگار

تصویر دزدی در نگاهش می شود تکرار

!در چشمهایش یک نشانی دیده می شد- نه

دستی که خواهش می شود بر شانه ی دیوار

حک می شود در خاطراتش همسرش و باز

در دستهایش بوسه ی یک کودک بیمار

آهی که می بلعد غرور خاطراتش را

او از تهی دستی وجودش می شود سرشار

فریاد خاموشش دوباره شعله می سازد

– چی کم له دس ام روژگاره ای خوا هاوار ۱-

قاضی و مشت محکمی توی دهان میز

در چشمهایش دیده می شد حس این دیدار

نامردمی ها- دستهایش- در حضور عام

آنچه خدا دیده است را او می کند اقرار

کابوس بیداری گره خورده به چشمانش

از خواب دستان پلیدش می شود بیدار

این آخرین کابوس شب های قشنگش بود

او خاطراتش را کشیده بر طناب دار…

۱- با این روزگار چه کار می توانم بکنم خدایا

                                                                             رحمت غلامی

سارا

سارا همیشه زل زده:

                            – بابا عروسک…

بابا که دیده گفت:

                     – کو سارا عروسک؟!…

سارا پریدو آستینش را کشیدو…

چرخید دور ویترین – آنجا عروسک

زل می زند به دامن آبیش- رقصید

چشم و لب سارا به ذکر یا عروسک

وقتی خریدم می برم موشو ببافم

اما عروسک می شود رویا عروسک

این را خدا رک روی پیشانیش حک کرد

انگار سری داشت سارا با عروسک

– – –

-بابا کجا؟…

               – باید برم – آدم بدا باز…

می خوان بگیرن خونه رو از ما عروسک

پوتین به پای اسلحه بر دوش جا ماند

در ذهن آبی خیابان ها – عروسک…

بابا نرفته چشمهایش خیس شد… و

خیلی دلش می خواست یک دنیا عروسک-

با چشم آبی داشت تا چشم انتظار

بابا بماند با عروسک ها عروسک…

– – –

تق تق تتق تق

                  -کیه؟…

                          – سارا باز کن ما

از پیش بابا و خدا ده تا عروسک…

در باز شد – بابا نبود – اما به جایش

اسباب بازی های در رویا – عروسک

سارا همیشه زل زده –  در فکر –  ای کاش

جای عروسک داشت آدم آهنی تا…

                                                                      رحمت غلامی

“پگاه”

نگاه مرد غریبی است مبتلای پگاه

اسیر عمق مه آلود چشم های پگاه

چکید ظهر غریبی که پا به کوچه گذاشت

اسیر اسلحه بر دوش در هوای پگاه

-سلام دختر مجنون سلام گیس طلا

-سلام مرد چه آورده ای برای پگاه

سکوت کرد نگاهی به جای پایش بعد

قدم گذاشت و رد شد به ردپای پگاه

چه اتفاق غریبی گلوله توی تفنگ

شده است عاشق و دیوانه ی صدای پگاه

گلوله میل به شلیک دارد از تن خود

ولی نه در تن هر آدمی به جای پگاه

گلوله رو به خدا گفت:-می شود که مرا

رها کنی بشوم بنده ی خدای پگاه

به جبهه رفت صدا زد:-بیا بیا و ببین

پگاه آمده همراه با دعای پگاه

رسید مرد صدا زد اجازه داد به او

خدا برای نمازی جلوی پای پگاه

کلاه خود و تفنگش مترسکی که بناست

به پا کند و به آن جان دهد برای پگاه

وضو گرفت اذان شد نماز خواند و بعد

مترسکی که به هم ریخت با هوای پگاه

تفنگ عشق شلیک یک گلوله که رفت

نشست روی تنش لحظه لحظه های پگاه

…………………………….حیف پگاه

……………………………………..

                                                                          رحمت غلامی

– روسری قرمز

            – بنفشه عطر

                         – همتای خدا

ماه گیسوی تجلی بخش رویای خدا

خالق تک لحظه های داغ بی تابی سلام

خالق دین و خدای عشق منهای خدا

راستی گفتم قلم بنویسد از تو و نوشت

حاکم بی تاج و تخت عشق – فردای خدا

عشق از مامان و باباها به ما خواهد رسید

اتفاقی رفع خواهد شد بلاهای خدا

و اگر سارا خدا هم عشق را از یاد برد

ما دو تا خواهیم شد مامان و بابای خدا

بعد از این شب ها نماد عشق و آرامشند

ماه گیسو چون تو می تابی به شب های خدا

شعرهایم را نگفته حفظ هستی چون همین

شعرها را هم تو گفتی…

                                مهر: امضای خدا…

                                                                                     رحمت غلامی

یک کلبه ی قدیمی…مردی کنار هاسا

– نوشیدنی چه داری؟…

                      – چه میل داره هاسا؟…

– در این هوای پرسوز قهوه بریز بد نیست

– چیزی بگو برایم… حرفی نداره هاسا؟…

– اینجا چه قدر سرد است؟!…

                                    – آره…ولی فرشته…

حال و هوای اینجا با تو بهاره هاسا

لبهای من چه سردند!…- لبهای من که گرمند –

– وای از لبان گرمت…بنشین کنار هاسا

– نوشیدنی؟!… – نمی خوام…یخ بسته شانه هایم

بنشین کنار دستم که بی قراره هاسا…

هاسا هوای بوسه در جان کلبه انداخت

اورا دچار خود کرد با یک اشاره هاسا

دو سایه ی صمیمی آهسته قد کشیدند

گیسوی را رها کرد آه از وقار هاسا

– یادم نرفته روز و ماه تولدت را…

این بوسه هدیه ی من…دار و ندار هاسا…

                                                                                        رحمت غلامی

“شیطان”

آتشفشان های درونت رو به طغیان است

چشمان تو دو قله ای که مرکز آن است

خاموش بودن دیگر اکنون سرنوشتت نیست

یک حادثه مانند قرآن در تو پنهان است

تسخیر چشمان توام در آسمان آن

آزادیم در چارچوب عرف انسان است

زل می زنم در چشم تو هر بار تصویر

چنگال های گربه ای لج باز و شیطان است

طرز نگاهت تیرهای نافذ گرمی است

که سرنوشت مرزهای هر چه ایران است

از تو چه پنهان سرزمین چشم های من

از تیرهای در کمان کرده ات هراسان است

امروز من درگیر تو هستم و این اعجا ز

حس می کنم از پیش گویی های شیطان است…

                                                                    رحمت غلامی

عاشق شد و دیوانه تر با آن اقاقی ها

تق تق تتق در می زند

                              – یعنی کیه بابا؟!…

چفت در و تصویرهای ناگهانی که

گل می کند در چشم های عاشق آنها

یک تار موی دخترک که شیطنت می کرد

در لای انگشتان نازش می شود پیدا

– تنگ بلور ماهی ام در یک حضور سرخ

امشب برایت می شوم عاشق تر از دریا

و فکرهایی که پسر در ذهن خود می کرد

– من عاشقم…من عاشقم…من عاشقم اما…

یک آه سرد و یک سوال تازه از دختر

امای او در چشم هایش می شود معنا

– شب می شود با من بیایی زیر باران تا…

نه اشتباهی آمدی … اصلا برو آقا…

در روزنامه خواهد آمد تا همین فردا

که قتل یک انسان درون سینه ی من را…

این ماجرا را در خودش حل می کند اما

آواره ی این کوچه ها می گردد از فردا…

                                                                   رحمت غلامی

شب می رسد- این سیب کال آدم و حوا

– دختر نمی خواهم تو را گم شو همین حالا

فواره ی خواهش چکید از چشم سرخش- باز…

تنها جواب گریه اش یک تهمت بی جا…

در را که محکم می زند بر صورتش نامرد

مستفعلن هم زار زد بر دختر تنها

یک دختر تنها خیابان های سرگردان

 اقرا باسم ربک با این خیابان ها …-

مهمان پایش می شود صد تاول از این شهر

آتش گرفته پایش از سوز شب و سرما

با یک لباس پاره و چشمان گریانش

حتی نگاه آینه پس می زند اورا…

شب بود و بوی تکه ای نان در خیابان ها

در آسمان ها می کشد طرح گل و بابا

در گوشه ای کز کرده بود و دردودل می کرد

– من گم شدم در سایه ی این شهر بی فردا…

در سینه ی این دختر کوچک نگنجیده است

در عالم آدم بزرگان جز غم بابا…

مردی که می گیرد دو دست کوچک اورا

بر گونه اش پاشیده شد یک بوسه از مولا…

                                                                             رحمت غلامی

……..

ازآسمون داره میاد یه دسته حوری

همه شون کاکل به سر گوگوری مگوری

– با هم…

– یاور تخریب چی من با من و همراه منی

چوب الف بر سرما بغض من و آه منی

– حک شده…

– بخوابین رو زمین

– زود باشین…

– عقب بکشین…

– پس چی شد این حاجی

چرا خط نمی ده…

گفتم بخوابین رو زمین….

داره نقل و نبات می باره از آسمون خدا…

– بله بینندگان عزیز

این هم خبرهایی از هشت سال دفاع مقدس…

البته به قول ایرانی ها…

اما به نظرروشنفکران و رژیم مقدس عراق…

این کشور به دلیل عقب ماندگی باید مورد حمله قرار می گرفت

و اما….همیشه بودن…حماسه آفرید….

و تلویزیون سفید می شود

– بابا عقب مانده یعنی چه؟

عقب مانده یعنی…یعنی….یعنی کسی که همیشه جا می ماند

اما هر چی فکر می کنم ما که جانمی مانیم

و مثل بقیه باز نمی گردیم به نقطه چین های گذشته…

ما ایستاده ایم در حال و هی جای خودمان پیشرفت می کنیم از گذشته ها

از مردمی که همیشه دوست دارند دستگاه سی دی و ویدئو را عقب بزنند

و آلبوم های عکس را ورق ورق…

البته گاهی فقط انگشتانم از خودم جا می ماند…

آن هم وقتی آنها رامی سایم به کرکره های پایین کشیده شده…

حتی پدرم زودتر از اتوبوس…

سر ایستگاه…

می لرزد…

ولی شایدحق با آنهاست

هم کلاسی ام دیروز دیر به مدرسه رسید

و از حرفهای اضافی ناظم جا ماند

داخل پرانتز- با پدرش رفته بود سر خاک گل بفروشد-

دیروز ظهر مغلم هم دیر کرد

– بچه ها ماشین هاپشت سر هم صف بسته اند

اما این ها که دلیل نمی شود

که همیشه پدرم از جنگ بگوید …

وقتی که مادرم را شهید پس دادند

و وقتی که پدربزرگ همه ی مورچه ها زیر پای عراقی ها…

اصلا ولش کن…

فردا با دوست هام قرار گذاشتیم همه ی مورچه های عراقی را…

ولی می گویند:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و….که جان دارد و …

فقط جان دارد

مادر شنیده ام که عاشق عشق شده ای!؟

همه را آهن پاره ها کشتند

و بعد نامشان را نوشتند روی همین آهن پاره ها

سر کوچه…

اما تو را نه آهن پاره ها

و نه…

البته می دانم نمی شود روی دود ها چیزی نوشت

من که نمی دانم از کجای بازی شما آدم بزرگ ها بگویم

از پوتین و کلاه و چفیه های تکراری….

از خمپاره های اصابت نکرده…

از مین های خنثی نشده…

و یا از ” ده رقه ” و ” چهار بلاغ ” و ” دگن ” ی که

همپای ” گردمیران ” و ” نبی آباد ” …

سه تا نقطه

توضیحات یک: به پاروقی مراجع کنیدتابا چند روستای کرد نشین آشنا شوبد

و یا از مادری که همیشه در شعرها چشم به راه است

و یا از پدری که…که…

این پدر همیشه بین این سه نقطه ها گیر می کند

مامان می ترسم…

می ترسم نامه ام را بنویسم

بعد قاصد بین رسیدن و نرسیدن گیر کند

راستی مامان سلام من را برسان

به خاکی که با تن خودت بردی

به بچه هایی که خاله بازی را به چشم ندیدند

فوتبال را به چشم ندیدند

و اصلا خودشان را…

مامان این روزها بابا خیلی سیگار می کشد

می ترسم اوهم مثل شما از دود بمیرد

راستی مامان یادم نبود بگویم

همه جا حرف از شماست

ولی خاک و تفنگ و گلوله کلیشه ای شده است

حتی کلمه ی شهید هم…

همه از نام شهید می ترسند

توی صف بانک ها…

استخدام شرکتها…

سهام عدالت…

و…

و…

و…

ولی شما از عراقی ها نترسیدید

از ققنوس شدنتان که من بمانم

و از ترک بابا…

به هر کی می گویم کاش هیچ کس شهیدنمی شد

می گوید لبت را گاز بگیر بچه

وگرنه…

وگرنه…

مامان همیشه پلیس ها می آیند سر قبرت

نگران می شوم که جرمی از تو سر نزده باشد

که سند خانه ای را که نداریم گرو بگذاریم

یاد آوری: – سند همسایه هم در گرو است-

شنیده ام وقت های طلایی ات را فروخته ای با پولش رفتی سفر

سفر…

راستی اون دنیا چه خبر ؟

خوش می گذره مامان؟

می خواهم از زندگیمان برایت بنویسم…

بنویسم…

می نویسم…

بابا برایم عکس دنیا را کشیده

بابا فقط بابای تنها را کشیده

با سینه ی پر دود من بعد از همان جنگ

از زندگی امروز و فردا راکشیده

پس می دهم من سرفه سرفه خاک و خون را

بابا کنارم خاک و خون ها را کشیده

بابا کنار روزگاری که زمخت است

آن مهربانی های آنجا را کشیده

از آن همه خون و خرابی های این جنگ

بابا نشسته شهر زیبا را کشیده

بابا عروسک های دست و پا شکسته

تصویری از دارا و سارا را کشیده

بابا مرا هم پیش دستش می گذارد

یعنی من و او می شود ما را کشیده

بابا همیشه گفته که این جنگ بد بود

جای زمین او آسمان ها را کشیده…

                                                                                      رحمت غلامی

“سونیا”

: تقدیم به تمام دختربچه هایی که شهید شدند-

مقدمه:

۱-حرف های راوی را می توانید با لهجه ی محلی تان بشنوید یا بخوانید…

۲-دیالوگ های سربازمعلم را با هر لهجه ای به غیر از لهجه ی محلی خودتان بشنوید یا بخوانید…

۳-آبرا به معنی برادر است…

۴-هر کاری کردم نتوانستم مش باقر درونم را راضی کنم تا با رسمی کشور حرف بزند…

مکان: یک روستای مرزی کردنشین

زمان: عقربه روی مین

-موهای من بعضی وقت ها چشم های هیوا ا اذیت می کرد

من سرم روی شانه های هیوا بود که…:

.

.

.

.

.

-ناهید مولایی

-حاضر

-قباد یزدانی

-حاضر

-و چیمن یعقوبی

-حاضر

-پس فقط یه نفر غایب داشتیم:

گلاره حمیدی…

خوب یکی – دو دقیقه مونده به آخر زنگ

این یکی – دو دقیقه رو در مورد خدا حرف میزنیم

البته خارج از درسمون :

بچه ها خدا همیشه و همه جا هست

-آقا اجازه…میشه گفت خدا توی خاک هم هست؟!!!

-یعنی چی؟!…

-مگه میشه؟!…

-شاید راست میگه!…

-بچه ها ساکت…

” حالت صورتش را مذهبی می کند “

-ببین سونیا جان این حرف ها کفر است

اصولا خدا نه دیدنی است و نه شنیدنی

” زززززز “

-خوب انشاالله جلسه ی آینده

” همه به طرف در حمله می برند “

” سونیا کتاب هایش را مرتب می کند و

قدم هایش را می ساید به زمین نم دار”

” حرف پدرش توی گوشش می پیچد ” :

-سونیا پاهاتو روی زمین دنبال خودت نکش…

درست راه برو…

کم بیفت دنبال هیوا…

” ولی حس لج بازی اش دوست دارد پاهایش را روی زمین بکشد “

” گندم ها هنوز آنقدر قد نکشیده اند

که سونیا بتواند بدون خم شدن موهای گندم زار را شانه کند

ادای معلمش را در می آورد “

-اصولا خدا نه دیدنی است و نه شنیدنی

” به روبه رو خیره می شود “

-خدای من با خدای آنها فرق دارد…

خدای من روی نیمکت های شکسته ی کلاس می نشیند…

و من سرم را روی شانه هایش می گذارم…

خدای من با ترکه های سرباز معلم توی دستانم می نشیند…

و در عروسک چوبی که برای خواهرم ساخته ام…

و در غرغرهای بابا و پاشنه های ترک خورده ی مادر…

“آه سردی می کشد “

-هی آبرا کجایی؟!…

چرا این چیزارو بهم یاد دادی؟!…

نمی دونی دارو توی دهی راه می روم که مردمان مومنش حرف زدن با خدا را دیوانگی می دانند

” حرف های برادرش را روزی یک بار تکرار می کند “:

-آبرا نرو

-نمیشه سونیا جان باید برم

باید برم پیش خدا

” حالت صورتش مثل کسانی است که معنی حرف هایشان را نمی دانند

اما به آنها اعتقاد دارند “

-باید برم پیش خدایی که در شیارهای دایره ای درخت پنهان است

-مگه اونجا درخت هم هست؟!…

-در زوزه ی گرگ ها بره ای را می ترساند

-مگه اونجا گرگ  هست؟!…

-با گنم ها درو می شود

-مگه اونجا گندم هست؟!…

-و دربین مورچه های کارگر آذوقه ی زمستانی اش را جمع می کند

-یعنی اونجا مورچه هم هست؟!…

-نه….این با ر می روم پیش خدایی که در گلوله ها به سمت من می آید

خدایی که موشک های بزرگ را هدایت می کند

اصلا باید حق خواهر چهارسالمان را بگیرم

” بغض سونیا فکش را می دزدد “

-نمی دانم کی باید حق خودش را بگیرد؟!

می خواهید بگویم خواهرم چه طوری مرد؟!

او دوست نداشت بمیرد :

-خواهل می کام نکا شی ام لو نشان معلمتون بدم

منو می بلی مردسه؟!

خواهل نگاه کن تاکن های جنگی لو کشیدم

-چرا اینارو توی لوله کشیدی؟!

-خواهل وقتی بزلگ شدم

لفتم مردسه …

می کام کالی کنم  …

که همه ی تاکن ها به جای موکش علوسک بدن بیرون

-بعد یه دفعه هواپیماها آمدند بالای ده

خواهرم رفت کف دستش را گذاشت جلوی دهانش

آوای یکنواختی را نواخت

بعد زخمی شد…

وقتی رفتم بالای سرش

هنوز دستش جلوی دهانش بود

و به آسمان زل زده بود

نقاشی اش را هم چپانده بود زیر بلوزش

“…دو روز بعد…دم دمای ظهر… “

-من سرم روی شانه های هیوا بود که…

به جای خواهرم روغن و قند و چای آوردند

پدرم اول خیلی خوشحال شد ولی بعد…

می گفتند تقصیر آمریکایی هاست

حرف سرباز معلممان یادم امد:

-آمریکای بد…

آمریکای نفهم …

آمریکای بی شعور…

” نه…فکر نمی کنم این واژه ها به آموزش و پرورش ما بچسبد “

-من فکر می کنم تقصیر آمریکا نیست

آخه او بچه اس…

همین سال پیش کشفش کردند…

خوب معلومه هیچی نمی تونه بفهمه…

اصلا چه معنی داره بچه به این زودی زبون در بیاره!…

“…روز بعد…حول حوش هفت و نیم صبح…”

-مش باقر به آمریکایی ها کاری ندارد

هر روز گوسفندهایش را به صحرا می برد

خودشو نان و ماست ظهرش را که با گرده ی چوبی روی شانش انداخته

توی گرد وخاک گم می شوند

هوره می خواند

و گوسفند ها که گردنشان را بیشتر از کرت هایشان دراز می کند

-اهای دوی بریای…

خاون مرده…

زیانی مکه…

-…و نمی دانم چرا جمعه هواپیماها آمدند و یکدفعه چهارشنبه سوری شد

مش باقر و گوسفندهایش زخمی شدند

“…دو روز بعد…دم دمای ظهر…”

-من سرم روی شانه های هیوا بود که…

آمدند پیش نه نه وسط…

به جای شوهرش روغن و قند و چای آوردند

اولش خیلی خوشحال شد ولی بعد…

من گفتم گوسفندهاشم شهید شدن؟!

مادرم با دست زد پشت سرم

-ولش کنین بچه اس…

-زیر گریه زدم بیرون

آخه نگران بره ای بودم

که خودم برایش اسم انتخاب کرده بودم

بعد هیوا با اونا رفت شهر…

رفت وسیله های پدرش رو بیاره

گفتم نقاشی خواهر من رو هم بیار

وقتی از شهر برگشت

داشت سرفه می زد…

سرشو گذاشت رو ی شانه هام و هی سرفه زد

میگفت هوای شهر خیلی بد بود:

-یه دفعه یه عالمه دود می آمد بیرون

“…هشت سال بعد…”

“زززززز”

“سونیا بغضش را نگه می دارد

تلفن را بر می دارد “

-کسی پشت خط نیست از این مملکت دفاع کند

” این حرف را می زند زیر گریه

بعد بچه اش گریه می کند

بچه را آرام می کند

سونیا چه قدر خوشبخت بود که از دست جنگ فرار کرده

جنگ تمام شده چه کار به او دارد

ولی هنوز نفهمیده بود بنیاد شهید اون همه مرده می خواست چه کار؟!

حرف برادرش را هنوز روزی یک بار تکرار می کند:

خدا همه جا هست…

انگار ستاره ی سونیا ستاره ی جنگ است

سونیا دیگه نمی تونست سرش روی شانه های شوهرش بذاره

همین چند روز پیش فهمیدند

هیوا شیمیایی است “…

رحمت غلامی

درباره ی هنگامه اهورا

شاعر و داستان نویسِ عریانیست، عضو مکتب اصالت کلمه و دایره ی مطالعاتی قلم، مسئول روابط عمومی اصالت کلمه و دانش آموخته ی رشته ی مترجمی زبان انگلیسی

همچنین ببینید

بیوگرافی و اثری از جناب آقای محمد آذرخو عضو خردسال مکتب اصالت کلمه

محمد آذرخو در دی ماه سال ۱۳۸۱ در شهرستان اسلام آباد غرب به دنیا آمد. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *