خانه / کارهای عریانیستی / فراداستانی از جناب آقای میثم رجبی

فراداستانی از جناب آقای میثم رجبی

 

 

                  «خواب»

 

پیش داوری:

  • روایت این کار فرقی نمی کند شما که باشید همه خواب ها رویای صادقه اند.
  • با فروید یا بی فروید پهن کردن خواب درب حیاط مساوی با پنچری.
  • یادمان باشد تا خوابمان می برد بیدار باشیم.

مونولوگ های خواننده:……………………………………………………………………………………………….

…………………………………………………………………………….

……………………………………………………………..

¨

روی صرافت پلکان پوسیده عریان ها هنوز جای دو پا پیدا بود

پای زمرد فواره های اساطیری حوض

خواب ستاره ای از سر انگشتان ملکوت

در آن چکه می کرد

و طرحی از تلاقی حوض و ستاره

در فواصل ذوق-خیال دو چشم- برداشت

-بیا داخل هوا سرده تو که طرحاتو با پنجره می کشیدی؟!

کسی پشت پنجره همسایه ترنم زمزمه ستاره ها را می نوشت

و قلمی که متن آن ها را دائم زیادتر می کرد در آسمان

حوصله بیدارترین مرغ مهاجر بود

و کفش های که کنار در جفت شده بود

در مسیری که پلک های پشت پنجره

آن را هرگز باور نشده بود

صدای عاشقانه ترین رد شعر

کنار سماور

(آنتراکت: برای خواندن ادامه متن لطفا یه چای دم کنید)

و آغوشی که تا بی آغوشی ها رفته بود

-چایتونو گذاشتم روی تخت سرد نشه

و چای، حوض، پنجره، خیال دو چشم می گیرد روی بوم

کسی او آن مرغ مهاجر را

برای زبری تاریک متن ترجمه می کرد

او چه کسی بود وقتی راوی هنوز به مقدمه متن می اندیشید

(کنار حوض روی وزش تخت دراز می کشد و چند واژه از مغزش می افتد)

{با پلاک/رزمنده/کامیون/اعزام/

¨¨¨

خون/لاله/بی پلاک/شعر}

و چشمهایش به خواب می رود

(دیالوگ کاراکترها در خواب)

-چرا باور شهر شما هنوز کاه گلی است

(بالبخند)

-ما را دلخوش به شاعر پیشگی کرده اند

-مگر می خواهند شعرهایتان هم خاکی باشد

-آری تا هر وقت نیاز شد

خانه هایمان سنگر شود

و جوانه غزلهایمان را زیر پوتین ها له کنند

صدای گلوله، ترکش خمپاره ها و گریه واژه های زخمی

خواب هایمان را پاره کرده است

گوش کن

آن قسمت از حوصله شب را هیچ ستاره ای نرویده است

گوش کن

(آجری از حیاط خودش را کاراکتر می شود)

دیه که له ناخوودئاگاه مه تن شعره

له تیه ریکی هزاره سوم

هزاران واژه له بو نان له خویان چین

گله گله کوچه گان شار

له شریقه راکت له خه و هه لپرین

روله روو دالگی بازی دراز کرده گیری

رووله رووله …

 

(ادامه سطر دیالوگ ها)

-هنوز جنگ در کودکی باغچه ما تمام نشده است

و روزی دختر همسایه چشمایش را پشت پنجره در خواب

دم سحر جا گذاشت

ببین

(دست در جیبش می برد)

این ها چشم های او هستند

-ولی این که به خوشه نارس ستاره ها می ماند

خواب می پرد ناخودآگاه

صدای جت ها روی شهر

بمباران نقطه یک دو سه

لاشه پشت لاشه

تمام اهالی شهر

دژها در آن سقوط می شوند

تنها سرباز مانده گزارش می شود:

قربان تا نبودین به ما اتک شد

پس این دست های غیبی که گفتین کجاست؟

[فرمانده با عصبانیت]

-کافیست شهر را دوباره خواهیم ساخت

برای خرید جم فردا همچون عادت تازه سرزمینم

اختلاس می شوم.

و ادامه سطر خوابهای سرگردان

-… آمده اید شاعر شوید؟!

(بوی شاعرانه ای در حرفهایش می فهمد)

-نه آمده ام خستگی پای جا مانده پدرم را از شعرهای سوررئال تفکیک کنم

-چه می گویی/ پدرت؟

-آری پدرم

-مگر نمی بینی شهر ما با کدام قطار نیامده سال هاست که از این جا رفته و

این کوچه های مخروب پاره پوره های خواب های بچگی من است

خواب هایی که در هجوم سیاه آژیرهای قرمز سرگردان شده اند

باور نمی کنی…

[کاراکتری ناشناس سطر را به دست می گیرد]

 

وه ختی ت ته نیایی له لق

مانگ گیر کرد

وه ختی تیه ریکی تاق په نجره نیه زانم تا کو

له لیم چیودو بان

فه سل بی قراری تا پشت باوه ریلم

چه ن خیاوان بردوو چی

هیمان یه کی خیس وه تن وارانی

مه بی چه تر

په لامار ژیر چه تر تماشات بردم.

 

راوی دست پاچه سطر را به خوداگاه باز می گرداند

-نکند آمده اید شاعر شوید؟

[دوباره می پرسد]

جیب هایت را بتکان

من واژه های این شهر را می شناسم

حرف لباسهایشان خونین است

و صدای شیون مادران در جمله گوششان نجوا می شود

-ولی پدرم را هیچ شاعری نمی تواند بسراید

و سقف پای جامانده او را هیچ فرا واقعیتی نمی تواند بکشد

می دانم با پوتین پاره نمی تواند از این سطرها دور رفته باشد

فرصت خوبیست

(با خودش زمزمه می شود و گوشه چادر شب را که رفته تا تپه وسط شهر

به امتداد جاده گره می زند)

[نزدیک می شود و مشق لحاف را از رویش می کشد و جمع می کند]

-مواظب باش قسمتی از خوابم را در لحاف پیچیدی

-چرا اضطراب آن پنجره این وقت شب

حرف برای گفتن دارد

-سالها پیش ترکش صدایش را شکسته با آن

جویبار ستاره فقط می تواند حرف بزند

[اشاره به ستاره ای در آسمان]

-با من بیا/ بلندش می کند

بی وزنی کفش هایش را می پوشد و

قدم در کوچه پس کوچه هایی می گذارد که

باد سطوح خاموش آن ها را یکی یکی

از پشت سر می برد

-خاموشی کوچه ها را دارد باد می برد

باید کاری کنیم

چرا سکوت کرده ای حرفی بزن

-گفتم که سالها پیش آخرین تپشهای شهر از این جا رفته

آخر چرا تو را در سیاه متن خواب من نوشته اند

-لابد حکمتی در کار است

 

[با عصبانیت]

-چه حکمتی وقتی در خوابهایمان هم مین های وارمر کار گذاشته اند

روزی فراغت شهر ما را یک فلسفه مرموز بمباران شد

آنگاه که اشکال زمین را نام های دیکتاتوری تقسیم شده بود

و جغد فلزی قرن کلان روایت ها، هنوز در سحرگاهان هیتلرها

رویای جهان را یکی می دید

و مارکس پرولتاریا را برای دستهای پینه بسته معنا کرد

وقتی من در خواب بودم و

دختر همسایه شعر جهان ملی شدن را پای عاشقانه ترین گل زمین

کنار قتل عام کودکی باغچه ها خاک کرد

آنگاه که هنوز لجاجت اولین پس لرزه ی برخورد

تمدن ها در شیهه اسبان مشرقی آوار می شد

و هزاره سوم در گفتمان تمدن ها

رنگ درنگ را در جغرافیای دست های مچاله جا گذشت

چگونه می شود تکرار نشد

چگونه می شود شاعر نشد

آنگاه که وطن شعر را تعریفش مرز می کرد

صدای ضجه های هیروشیما، ویتنام، بوسنی تکرار خونین

غزه ها را کسی نشنید

و بی مرجگی تروریسم بر متن خرده روایت های جعلی روید

و باز سیاه و سفید

برده داری مدرن

و باز سوت آژیرهای قرمز

و منهدم شدن خواب کودکان همسایه

و باز سطر می پرد این بار روی تلویزیون همسایه

شما روی خط غرب هستید بفرمایید:

راست است خانم کلینتون

شما در شکل گیری داعش دست داشتید؟

[مجری می پرد وسط حرفهای هیلاری]

-شما هم مثل مردم وطنتان فکر می کنید

لطفا افکارتان را عوض کنید

مخاطب بعد شما روی خط غرب هستید

بفرمایید…

و باز راوی دست پاچه خواب را به…

می دانم آمده اید شاعر شوید

و پای پدرت بزرگترین شعر نسروده توست

بیا این واژه ها نه چشم هایست که از خاک باغچه چیده ام

برای پرواز چلچله های بی مرز ترین شعر

برای دمیدن قانون روشن روح

در کالبد آرمان انسانیت

و ناگهان برق به کلی می رود

متن به نفس نفس می افتد

راوی قدم زنان در تجلی

گوش به فراترها

صدای پوسیده شدن بن مایه مرز ها را می شنود

خانه خاموش

باد در حیاط می پیچد

و او با صدای همسرش از خواب می پرد.

 

 

 

 

 

 

 

درباره ی هنگامه اهورا

شاعر و داستان نویسِ عریانیست، عضو مکتب اصالت کلمه و دایره ی مطالعاتی قلم، مسئول روابط عمومی اصالت کلمه و دانش آموخته ی رشته ی مترجمی زبان انگلیسی

همچنین ببینید

گزارش ایتنانیوز(پایگاه اطلاع رسانی اخبار ترکمن) از چاپ مجموعه ی فرامتن «عاشقانه های آخرین ملکه ی هخامنشی» به قلم بانو مارال مولانا

  متفاوت و زیبا مثل عاشقانه های آخرین ملکه هخامنشی کد خبر: ۱۶۲۹۹ تاریخ : …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *