خانه / کارهای عریانیستی / سه فراداستان از جناب آقای محمد آذرخو

سه فراداستان از جناب آقای محمد آذرخو

 

سه  فراداستان کوتاه از جناب آقای محمد آذرخو

 

DSC_0079

 

«تابلوی نقاشی»

 

[برای این تابلوی نقاشی تنها پسری حاضر شد پول بپردازد آن هم پول های عیدی اش را] 

خانه ای ابتدایی

با چند خط ساده

و پنجره ی کج و کوله

لامپ صدی آویزان در آن.

نقاش پله های خانه را برای کشیدن خریدار گذاشته است.

پسری از نردبان کبریتی رفته بالا و

آنتن پشت بام را تنظیم می کند،

کلاغی روی شاخه درخت،

و حوض آب را

می توان با دو ماهی قرمز جان بخشید.

 

 

[صبح بعد]

پسر خیره به تابلوی دیوار

و جای خالی پسر که از

قاب چوبی آن رفته بود.

در فکر فرو می رود و چند دقیقه بعد با زمزمه:

حالا چه کسی باید جای خالی او را پر کند

زیبایی کلاغ درخت را نیز کسی باور نخواهد شد.

باید بروم

بروم به ماهی های حوض غذا بدهم و

نردبان کبریتی را تا آنتن

نه

تا آن جا که بتواند وزن مرا تحمل کند بالا بروم.

 

 

——————————————————————————————————-

 

«چگونه؟!»

 

این فراداستان از نگاه اسبی کارگر نوشته شده است و

اتفاقات آن تنها توسط نویسنده با حدس و گمان به واژه تبدیل شده است.

برقور پرنده ای است باهوش که در فرض این فراداستان

انسان قادر به دیدن آن نیست.

-انسان ها وقتی این خانه و اسطبل را ساخته اند

مرا نیز ساختند

یال و دمم را…

و سم و دندان هایم نیز از سنگ

-چشمانت چه؟

-چشمانم را نیز تکه ای از آسمان سبز بریدند.

[موش] 

-من نیز تکه گوشتی بوده ام

به منقارکلاغی

افتاده لای صخره ها

[برقور روی پشت اسب می نشیند و با نا امیدی می گوید:] 

-مرا نمی دانم چگونه به وجود آمده است.

اما می توان از این خوشحال باشم که در بند کسی نیستم.

اسب

نگاهی از دریچه به بیرون

صاحبش را در حال پاک کردن ماشین می بیند.

[با تکان سر] 

ما را دیگر از کار رفته ایم

ما دیگر قدیمی شده ایم

جای امثال من را اسب های آهنی گرفته اند.

[اشاره به ماشین] 

و جای شما را…

[برقور] 

رپیژ (این تشعشع معادلی برای آن در فرهنگ لغت فارسی یافت نمی شود.)

…و تنها شما نیستید که این وضع را دارید

من که جای جای دنیا را سرک می کشم

همه ی حیوانات همین وضع شما را دارند

[اسب] 

-حالا چه باید کرد برقور؟

می توانی کاری برایمان کنی؟-

-موش آری تو که بی بند ترین ما هستی

-چگونه؟

چگونه وقتی که نه ما زبان انسان ها را می فهمیم و نه آن ها زبان ما را

-چگونه؟!

 

———————————————————————————————————

 

«کاراکتر مظلوم»

 

شلیک تیر عراقی ها و

حرکت تانک ها

از پشت سنگرهای متن

خمپاره ای به خاک ریز اصابت می کند

فواره ترکش ها

بر ابعادی از متن

واژه ها را خونین می کند

یکی صدا می زند از پشت سنگرهای تجلی

-کمک کنید

پشت آن زمزمه رزمنده ای زخمی شده است

او را به کول می کشند و

از دیالوگ متن دور می کنند.

¨

-فوراً او را به اتاق عمل ببرید

در پایش دیگر حسی باقی نمانده

نمی تواند آن را بلند شود

[نویسنده قسمت بمباران شده ی متن را سکوت می کند.] 

-زیر چشم نگاهی به هزاران واژه ی خونین

لحظاتی مشغول زمزمه می شود.

آرامش سراسر وجودش را احاطه می شود و

با واقعیت تلخ از دست دادن پایش کنار می آید.

¨¨¨

مرد با عصایش به متن جنگی که

در آن پایش را از دست داده می رود.

لبخند تلخی بر روی لبانش ریشه می کشد و

مبهوت به آن نگاه می کند:

ایرانی ها در حال داد و ستد با عراقی ها

بی کدورت

انگار آن متن پاره را

بدبینی کافکا رقم زده باشد.

مرد یادش می افتد

جنگ می تواند یک داستان غم انگیز

و او

یک کاراکتر مظلوم باشد

و همین باعث می شود که به آدرس نویسنده

ایمیل بفرستد و پایش را از او بخواهد.

 

 

درباره ی هنگامه اهورا

شاعر و داستان نویسِ عریانیست، عضو مکتب اصالت کلمه و دایره ی مطالعاتی قلم، مسئول روابط عمومی اصالت کلمه و دانش آموخته ی رشته ی مترجمی زبان انگلیسی

همچنین ببینید

دانلود نسخه ی pdf کتاب «مردی به وقت پیاده رو» _ژانر فراروایت/ فراشعر_ به قلم جناب آقای میثم رجبی

برای دانلود نسخه ی pdf کتاب «مردی به وقت پیاده رو» کلیک کنید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *