خانه / اخبار / پسافمینیسم جزایی مکتب عدالت حقیقت گرا (عریانیسم) در پایان نامه ارشد جناب آقای رامین زینلی

پسافمینیسم جزایی مکتب عدالت حقیقت گرا (عریانیسم) در پایان نامه ارشد جناب آقای رامین زینلی

عنوان: تأثیر جنبش فمینیسم بر حقوق کیفری ایران

دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج

پایان نامه کارشناسی ارشد جزا و جرم شناسی

رامین زینلی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پایان نامه ذیل از فصل اول(صص ۲۹-۱۲) و نیز فصل دوم (صص ۱۰۷-۹۸) که به نگرش پسافمینیسم جزایی مکتب عدالت حقیقت گرا (عریانیسم) پرداخته، گرفته شده است.

 

منبع: زینلی، رامین، تأثیر جنبش فمینیسم بر حقوق کیفری ایران، پایان نامه کارشناسی ارشد جزا و جرم شناسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج، ۱۳۹۵٫

فصل اول :

مفهوم، ماهیت و سیر تاریخی فمینیسم

 

مبحث اول : مفهوم شناسی جنبش فمنیسم و تحولات آن

گفتار اول : تعریف فمینیسم

مسائلی  چون وجود گرایش های متکثر و متنوع فمینیستی، طرح مواضع برنامه ها و اهداف متفاوت- و حتی گاه تضاد- ارائه تعریفی واحد و منسجم از فمینیسم را دشوار و حتی غیر ممکن ساخته است، به گونه ای که اختلاف نظرهای زیادی در زمینه تعریف فمینیسم وجود دارد.[۱]

عمده ترین دلیل این تنوع و تکثر در فمینیسم و در نتیجه اختلاف در تعریف فمینیسم، آن است که این مکتب  از قلمرو و گستره نسبتاً وسیع (اروپای غربی و آمریکای شمالی)و از تاریخ نسبتاً طولانی ای برخودار است که در این گستره زمانی و مکانی، مکاتب فلسفی، اجتماعی و سیاسی متعدد و متنوعی مانند لیبرالیسم، مارکسیسم، سوسیالیسم، اگزیستانسیالیسم، پسامدرنیته و… پاگرفته است[۲] و ضرورت ها و مصلحت ها موجب آن شده که فمینیسم در بسیاری از موارد با این مکاتب همراه با شود و از قابلیت نظری و عملی آنها در جهت اهداف خویش بهره جوید. بدیهی است این همراهی سبب گردیده است فمینیسم از مکاتب یاد شده تاثیر بگیرد و گرایش های  متنوع فمینیستی مانند فمینیسم مارکسیستی، فمینیسم سوسیالیستی، فمینیسم پسامدرن و ……… شکل بگیرند.[۳]

طولانی بودن نسبی تاریخ فمینیسم از جهت دیگری نیز به این تکثرات و در نتیجه دشواری ارائه تعریف واحد دامن زده است، به گونه ای که فمینیسم در مراحل اولیه  با مراحل بعدی و سپس امروزی آن، ماهیتاً متفاوت است، برای نمونه فعالیت های فمینیستی از آغاز تا تاریخ ۱۹۲۰ میلادی را می توان در قالب جنبش یا نهضت اجتماعی تعریف کرد، اما از ۱۹۷۰ به بعد، فمینیست ها بیشتر به عرصه نظریه پردازی و فرهنگ وارد شدند و فمینیسم رنگ و بوی  نظریه اجتماعی به خود گرفت.[۴]

صرف نظر از تمام این اختلافات، تنها هسته و محور مشترکی که می توان بین گرایش های مختلف فمینیستی در نظرگرفتف عبارت است از اعتراض نسبت به آنچه تبعیض  علیه زنان نامیده می شود و تلاش برای ارتقاء و بهبود وضعیت آنان.

ورای این هسته مشترک، فمینیست ها در مورد همه چیز  از جمله اینکه علت این تبعیض چیست؟  از ناحیه چه کسانی است؟ عامدانه یا غیر عامدانه ؟ بیشتر در حوزه خانواده است یا جامعه؟ راهکار مبارزه با آن چیست؟ و ده ها موضوع دیگر اختلافات قابل توجهی دارند.

گفتار دوم : انواع نظریه ها فمینیسم

فمینیسم در لغت به معنای «مکتب اصالت زن» تعریف شده است؛ نخستین­بار واژه فمینیسم را چارلز فوریه سوسیالیست قرن نوزدهم برای دفاع از حقوق زنان به کار برد. در ابتدای قرن بیستم میلادی، در جریان تلاش و تکاپوی زنان برای کسب حقوق شهروندی، عده زیادی از زنان خود را فمینیست نامیدند. واژه ای که با آغاز دهه های شصت و هفتاد میلادی و اوج گرفتن موج دوم جنبش زنان جای خودش را در ادبیات، سیاست، هنر، تاریخ، اقتصاد، حقوق، انسان شناسی و جامعه شناسی نیز باز کرد. در پاسخ به این سؤال که «فمینیسم چیست؟»، پاسخی جامع و مانع نمی توان داد. گروهی آن را جنبشی سازمان یافته برای به دست آوردن حقوق زنان قلمداد می کنند، گروهی آن را چشم اندازی در پی رفع کردن فرودستی، ستم، نابرابری ها و بی عدالتی ها علیه زنان می دانند و گروهی نیز آن را یک ایدئولوژی می پندارند که هدفش نه فقط برابری زنان و مردان که دگرگون سازی تمام ساختارهای اجتماعی است. با وجود تعریف های گوناگون، فمینیست ها اغلب معتقدند که به زنان به خاطر جنس شان (جنسیت شان) ظلم شده است.

بدین ترتیب، در جهان نظریه ها و پیش تر از آن در دنیای واقعی، یعنی در زمین مبارزات اجتماعی زنان، نمی توان یک تعریف واحد از فمینیسم ارائه داد. فمینیسم به مجموعه متکثری از نظریه ها و سیاست­ورزی ها اشاره دارد. گرچه همه فمینیست ها به فرودستی زنان آگاه و خواهان رهایی آنان هستند، [اما] بر سر علل این فرودستی یا راه های رهایی توافق کاملی ندارند. در واقع، جنبشِ فکری فمینیسم، انواع گوناگونی دارد. «هر کوششی برای طبقه بندی نظریه های فمینیستی انبوهی از مشکلات به همراه دارد. هر نوع نظام طبقه بندی می تواند دل­به­خواهی و ناقص از کار درآید». [۵] با این وجود، برای رسیدن به تعاریف و کسب شناخت ناگزیر از مقوله بندی هستیم. در این قسمت، نظریه های مطرح فمینیستی در دو دسته «کلاسیک» و «معاصر» مرور شده اند. البته در انتها نیز برخی از نظریه های فمینیستی که کمتر در غرب، و بیشتر توسط زنان غیر غربی تئوریزه شده اند، مورد معرفی قرار می گیرند. هدف از این مرور، دستیابی به چارچوبی واحد نیست، بلکه دسترسی به مفاهیم و مقوله هایی است که برای سنخ­شناسی هویت کنشگران جنبش زنان راهنمایی مفید باشند.

فمینیسم لیبرال، فمینیسم مارکسیستی و فمینیسم رادیکال، سه گرایش سنتی فمینیستی هستند که می توان آنها را شاخه های اصلی نظریه های فمینیستی دانست. این سه گرایش فمینیستی از آغاز جنبش زنان در اواخر قرن نوزدهم، همواره در ادبیات فمینیست ها قابل ردیابی هستند. در واقع، می توان این گرایش ها را، نظریه های کلاسیک فمینیستی دانست که سایر نظریه های معاصر بر مبنای نقد، تعدیل یا ترکیب آنها ساخته شده اند.

بند اول : فمینیسم لیبرال

فمینیسم لیبرال از قدیمی ترین گرایش های اندیشه فمنیستی است، به طوری که چهره معتدل یا رسمی فمنیسم را نشان می دهد. فمینیست های لیبرال به تبیین جایگاه زنان بر اساس حقوق نابرابر و موانع مصنوعی در برابر مشارکت زنان در عرصه عمومی که فراسوی خانواده و خانه داری واقع شده، می پردازند.[۶] بر مبنای تفکر فمینیست های لیبرال، زن موجودی انسانی است و همان حقوق طبیعی و سلب نشدنی مردان را دارد. آنها معتقدند که تفاوت های قابل مشاهده میان دو جنس ذاتی نیستند، بلکه نتیجه جامعه پذیری و «همگون سازی جنس و نقش» هستند. بر این اساس، هدف فمینیسم لیبرال از دیرباز احقاق حقوق برابر برای زنان بوده است. یعنی برخورداری زنان از حقوق شهروندی مساوی با مردان. فمینیست های لیبرال علیه قوانین و سنت هایی مبارزه کرده اند که حق را به مردان می دهند و به زنان نمی دهند.[۷]

به نظر فمینیست­های لیبرال، نظام لیبرالیستی با برخورداری از نهادها و حقوق معین قانونی اش بیش از هر جامعه دیگری اجازه آزادی و برابری به فرد می دهد. آنها معتقدند به بیشتر انسان­ها می توان آموزش داد تا منطقی بودن انتقاد فمینیسمی از روابط تبعیض آمیز اجتماعی را درک کنند. فمینیست های لیبرال برای رسیدن به برابری میان زن و مرد، برنامه های عملی خود را عمدتاً بر سه محور قرار داده اند: ۱) بسیج امکانات سیاسی و قانونی که در حال حاضر برای تغییر وضع در دسترس اند؛ ۲) تامین فرصت های برابر اقتصادی؛ و ۳) اصلاح نهادهای خانواده، مدرسه، و رسانه های همگانی. در مجموع، تمرکز فمینیسم لیبرال بر اصلاح جامعه است، نه تغییر انقلابی آن. بر همین اساس، فمینیست های لیبرال تلاش می کنند تا با اصلاح نهادهای موجود، امکان حضور و مشارکت بیشتر زنان در عرصه عمومی را فراهم کنند.

اگرچه می توان گفتمان غالب بر موج نخست جنبش زنان در امریکا را نمونه بارز فمینیسم لیبرال دانست، اما باید توجه داشت که در آن مقطع تاکید بر تفاوت های ایدئولوژیک در جنبش زنان چندان مطرح نبود. به طوری که در موج اول، فمینیست های آنارشیست، رادیکال و چپگرای بسیاری بودند که در کنار لیبرال ها برای کسب حق رای تلاش می کردند، و مسئله تفاوت های ایدئولوژیک چندان مطرح نبود. اما در موج دوم جنبش فمینیستی در دهه ۶۰، گرایش های لیبرالی به صورت واضح تری به فعالیت پرداخت. سازمان ملی زنان امریکا (NOW) برجسته ترین نماینده فمینیسم لیبرال است.[۸] و همچنین می توان بتی فریدان را مشهور ترین نماینده فمینیسم لیبرال به شمار آورد.

 

بند دوم : فمینیسم مارکسیستی

فمینیسم مارکسیستی حاصل تلاش های زنانی است که مارکسیسم را گسترش دادند تا از عهده توضیحی قابل قبول برای فرودستی و بهره کشی از زنان در جوامع سرمایه داری برآید. آنها می پذیرند که مارکسیسم در شکل اولیه خود نمی تواند توضیح قابل قبولی برای فرودستی زنان ارائه دهد، بنابراین تلاش می کنند نوآوری هایی در نظریه مارکسیستی انجام دهند.[۹] در واقع، فمینیست های مارکسیست سعی دارند از درون چارچوب نظری مارکسیستی، به تبیین انقیاد زنان بپردازند و میان شیوه های تولید و موقعیت اجتماعی زنان رابطه برقرار کنند.[۱۰]

فمینیست های مارکسیست، ستم بر زنان را جزئی از شیوه تولید سرمایه داری می دانند. آنها بر این نظرند که اساس ستمی که بر زنان روا می رود ناشی از مالکیت خصوصی، تقسیم کار جنسیتی و در آخر نظام خانواده مردسالار است. آنها در نهایت، نظام سرمایه­داری را عامل اصلی بازتولید این نابرابری می دانند. به بیان دیگر، دشمن اصلی فمینیست های مارکسیست، نظام طبقاتی (اقتصادی) است که زنان را در موقعیت فرودست جای داده است. با اینکه بسیاری از فمینیست های مارکسیست قبول دارند که مبارزات زنان را نمی توان به مبارزه طبقاتی تقلیل داد، اما همچنان برای مبارزه طبقاتی «اولویت» قائل می شوند.[۱۱] بدین ترتیب، آنها معتقدند که جنبش فمینیستی باید بر زنان کارگر متمرکز باشد و مبارزه اصلی خود را مبارزه طبقاتی بداند.

بدین ترتیب، آنها برخلاف فمینیست های لیبرال که مشی اصلاحی را پیگیری می کنند، بر «انقلاب» تاکید دارند. فمینیست های مارکسیست معتقدند که تنها از طریق انقلاب و تغییر ریشه ای مناسبات اجتماعی موجود است که می توان تغییر در وضع زنان ایجاد کرد. اما آنها انقلابی که به رهایی زنان می انجامد را یک انقلاب کارگری می دانند. در واقع، عامل رهایی بخش از نظر آنها کارگران (و در این مورد زنان کارگر) هستند. چراکه آنها ستم جنسی را مسبوق به ستم طبقاتی می دانند. از فمینیست های مارکسیست مشهور در اوایل قرن بیستم می توان به الکساندرا کولنتای اشاره کرد. و در موج دوم جنبش فمینیستی نیز می توان از ایولین رید نام برد.

بند سوم : فمینیسم رادیکال

فمینیسم رادیکال، گرایشی مبارز در اندیشه های فمینیستی محسوب می شود که در دهه های ۶۰ و ۷۰، بسیار قدرتمند بود. هواداران فمینیسم رادیکال معتقدند که هیچ حوزه ای در جامعه نیست که مردان در آن مسلط نباشند؛ به اعتقاد آنها، مردسالاری نظامی جهانشمول است که در آن زنان زیر سلطه مردان قرار دارند. آنها، مردسالاری را «ویژگی تعیین کننده» جامعه در طول تاریخ می دانند؛ و در واقع، ستم جنسی را ریشه ای ترین نوع ستم قلمداد می کنند.[۱۲] فمینیسم رادیکال، فرودستی زنان را مسئله ای جهانشمول و با سابقه تلقی می کند که نسبت به مکان و با گذشت زمان دستخوش تغییر مهمی نشده است. بر اساس این نظریه، طبقه مردان از فرودستی زنان سود می برند؛ در نتیجه رابطه میان دو جنس رابطه ای سیاسی است و هرگونه دورنمای تغییر، مستلزم دگرگونی روابط جنسی است.[۱۳]

علاقه مفرط فمینیسم رادیکال به بهسازی یا کشف عناصر مثبت در زنانگی، به همراه تلقی اش از مردان چونان نفع برندگان از مناسبات جنسی قدرت، منجر به ترسیم خط فارق نسبتاً پر رنگی میان مردان و زنان می شود. به تعبیری، فمینیسم رادیکال بیش از آنکه بر مبنای برابری باشد، بر مبنای «تفاوت» استوار است. تا جائیکه برخی از فمینیست های رادیکال به تفاوتی ذاتی میان زن و مرد قائل هستند. البته، سایر فمینیست های رادیکال اظهار می کنند که تفاوت زن و مرد و سلطه مردانه ناشی از ساختاری تاریخی است.[۱۴]

عمده فمینیست های رادیکال، بر اساس تبیینی که از ستم جنسی دارند، براندازی نظام سلطه مردانه را به عنوان دستور کاری بلند مدت، پیشنهاد می کنند. گروهی از آنها، سیاست جدایی طلبی را تبلیغ می کنند، و برخی نیز بر سازماندهی گروه های کوچک «ارتقاء آگاهی» تاکید دارند. در مجموع، آنها به سیاست های اصلاحی که از جانب فمینیست های لیبرال اتخاذ می شود چندان اعتمادی ندارند. یکی از مسائل مورد توجه آنها سیاسی کردن تبعیض علیه زنان در حوزه خصوصی است. گزاره «امر شخصی، سیاسی است»، توسط آنها ترویج شد و به یکی از شعارهای اصلی جنبش زنان در موج دوم جنبش فمینیستی تبدیل شد. از جمله فمینیست های مشهور این گرایش می توان به شولامیث فایرستون و کریستین دلفی اشاره کرد.

در دهه ۸۰ دیگر این امکان وجود نداشت که فمینیسم غربی به سه مقوله کلی سنت های لیبرال، مارکسیستی و رادیکال تقسیم­بندی شود. بسیاری از رهیافت های دیگر، به اتکای تنوع وسیعی از نظریه های اجتماعی و سیاسی، صبغه ای فمینیستی را به نمایش گذاردند که دست­کم فمینیسم دانشگاهی را در بر می گرفت.[۱۵] در واقع، از دل نقد، تعدیل و ترکیب نظریات کلاسیک فمینیستی، به همراه نفوذ اندیشه های جدید مانند روانکاوی و پساساختارگرایی، زمینه های شکل گیری نظریه های جدید فمینیستی فراهم شد.

بند چهارم : فمینیسم روانکاوانه

روانکاوی یکی از پرنفوذترین جریان هایی است که توسط فمینیست ها مورد ارزیابی مجدد قرار گرفته است. اصطلاح «روان­کاوی» برگرفته از فروید است، فمینیست­های موج دومی با نقدهایی که بر فروید وارد آوردند و نظریات روانکاوانه او را دارای سوگیری جنسیتی دانستند، نظریه­های جدیدی را شکل دادند که به توضیح چگونگی شکل گیری زنانگی می پرداخت. فمینیست ها از نظریات روانکاوانه فروید برای توضیح این مسأله استفاده کردند که چطور آموزش­های دوران کودکی بر ناخودآگاه انسان اثر گذاشته و در دوران بزرگسالی سرباز می کند. توجه به ویژگی های شکل­گیری شخصیت جنسی مسئله اصلی مورد توجه فمینیست های امریکایی همچون نانسی چادروف و کارول گیلیکان در دهه ۱۹۶۰ بوده است.

اما در میان فمینیست های روانکاو باید به آنهایی که بر مبنای نظریات ژاک لکان به نظریه پردازی اشتغال داشتند نیز اشاره کرد. ژاک لکان، از مفسران نظریات فروید است. اما بسیاری از مسائلی که به اعتقاد فروید جنبه زیستی داشته اند، در نظریات لکان، به عنوان نظام نمادها شناخته می شوند. به علاوه، لکان بر رابطه هویت یابی جنسی و یادگیری زبان نیز تأکید ویژه ای دارد. لوسی ایریگاری، یکی از شاگردان و منتقدان لاکان است و در کنار چند فمینیست فرانسوی دیگر از بانیان مکتب «نوشتار تنانه» (دهه ۱۹۷۰) شمرده می شود. مکتبی که می خواهد از موضع بدن زنان بنویسد و زنانه نوشتن را ترویج دهد.

اما آخرین گرایش فمینیست های روانکاو، مربوط به آنهایی است که به پسالکانی شهرت دارند. پسالکانی ها به برخی از ویژگی هایی که لکان برای نظم نمادین قائل است، تاجائیکه تمدن و فرهنگ را نرینه می داند، منتقد هستند. آنها در امتداد مکتب نوشتار تنانه در این نگرش که زنانگی را فقط می توان از نظر فرهنگ مذکر درک کرد، مورد چون و چرا قرار داده و تلاش می کنند از طریق ساختن نمادهای زنانه به امکان های بدیل اشاره کنند. می توان جولیا کریستوا را جزء این گروه از فمینیست ها به شمار آورد.[۱۶]

 

بند پنجم : فمینیسم سوسیالیستی

در نتیجه مجادلات میان فمینیست های رادیکال و فمینیست های مارکسیست، که بر سر علتِ فرودستی زنان و چگونگی تغییر وضعیت در اواخر دهه ۱۹۷۰ رایج بود؛ نظریه های جدیدی شکل گرفتند که به فمینیسم سوسیالیستی شهرت یافتند. مقاله «ازدواج ناموفق فمینیسم و مارکسیسم»، اثر هایدی هارتمن، از جمله آثار کلاسیک این جریان فکری است. وی در این مقاله، به نقد جدی نظریات فمینیست های مارکسیست پرداخته است، و سعی نموده تا چشم­اندازی جدید برای نظریه چپگرا در جنبش فمینیستی فراهم سازد. فمینیسم سوسیالیستی در دهه ۱۹۸۰ شهرت یافت و به یکی از جریان های اصلی فمینیسم در این دوره تبدیل شد. چندین روایت از فمینیسم سوسیالیستی وجود دارند که ترکیباتی متفاوت از فمینیسم رادیکال و مارکسیست را شامل می شوند، و در پاره ای مواقع فمنیست های روانکاوانه نیز بر این ترکیبات اثر گذارده اند. به طور خلاصه، سه شاخه عمده فمینیسم سوسیالیست را می توان از هم تمیز داد:

نخستین شاخه متاثر از روانکاوی فرویدی است و بر مفهوم «جنسیت[۱۷]» تاکید دارد. این روایت تمایلی ندارد که ستم جنسی را از دریچه اقتصادی توضیح دهد، در عوض ستم مزبور را معلول کارکردهای روان­شناختی می انگارد. اما این شاخه در تفسیر مناسبات طبقاتی همچنان از مدل مارکسیستی بهره می گیرد و در نهایت به الگوی «نظام های دوگانه پدرسالاری – سرمایه داری» در توضیح مقوله های جنس و طبقه معتقد است. به بیان دیگر، بر اساس مدلی روان­شناختی به تحلیل جنس می پردازد، و طبقه را بواسطه مدلی اقتصادی تبیین می کند. نظریات اولیه ژولیت میشل در شکل دادن به این شاخه فمینیسم سوسیالیستی بسیار موثر بوده است.[۱۸]

دومین شاخه عمده فمینیسم سوسیالیست می کوشد تا فمینیسم های رادیکال و مارکسیست را در قالب نظریه ای درباره قدرت بیامیزد و یک نظام یگانه را توصیف کند که گاهی اوقات از آن تحت عنوان «پدرسالاری سرمایه­دارانه» یاد می شود. می توان از آلیس جگر به عنوان شاخص این شاخه نام برد. اما، در سومین شاخه از فمینیسم سوسیالیست، مجدداً مدلی از یک «نظام دوگانه» ارائه می گردد. در این شاخه تعبیری کامل تر از دو نظام ارائه می شود که در آن ستم جنسی و طبقاتی در تعامل با یکدیگر هستند، و هر دو بر پایه های مادی استوارند، اگرچه ممکن است در برخی مواقع در تضاد با هم قرار بگیرند. و هیچ­کدام از این نظام ها، نسبت به یکدیگر بنیادی تر نیستند.[۱۹] شاید بتوان شیلا رابوتام را جزء این شاخه به شمار آورد (۱۳۸۵).

فمینیست های سوسیالیست، برخلاف فمینیسم رادیکال، حاضر نیستند برخورد با سرکوب اقتصادی را امری ثانوی به حساب آورند؛ و برخلاف فمینیست های مارکسیست سرکوب جنس­گرایانه را نیز دارای اهمیت ثانوی نمی دانند. بنابر استدلال فمینیسم سوسیالیستی، مردان در اعمال سلطه بر زنان منافع خاص مادی دارند و انواع صف بندی های نهادی را برای تداوم این سلطه­گری ایجاد می کنند.[۲۰] این موضع که اغلب «ثنویت گرا» نامیده می شود، می کوشد تحلیلی مبتنی بر دو نظام – نظام اقتصادی و نظام جنسیتی – ارائه دهد.[۲۱] از این رو، فمینیست های سوسیالیست، معتقدند که برای تغییر وضعیت موجود در جهت رسیدن به جامعه برابر باید مبارزه ای «همزمان» با نظام مردسالاری و سرمایه داری صورت پذیرد. بدین ترتیب، فضای عمل و حوزه مبارزه از نظر فمنیست های سوسیالیست محدود به کارخانه ها نیست، بلکه مجموعه حوزه های عمومی و خصوصی که زنان در آنها مورد تبعیض قرار دارند، مکانی برای مبارزه است. در واقع، شیوه عمل فمینیست های سوسیالیست، شیوه چند جانبه است.

بند ششم : فمینیسم و پست مدرنیسم

تحت تاثیر تئوری های پساساختارگرایانه و پست مدرن که از اواخر دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، به ادبیات روز تبدیل شده بودند، ترکیبی به نام فمینیسم پست مدرن بوجود آمد. البته، ریشه اصلی این اندیشه ها باز می گردد به نظریه های پساسختارگرا که توسط افرادی همچون فوکو، لیوتار و دریدا در دهه ۱۹۷۰ تولید شد. اما به دلیل ناامیدی که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق در یک دهه پس از آن فراگیر شد، این اندیشه ها به شکل عجیبی گسترش یافتند. می توان جودیت باتلر را از جمله فمینیست های پست مدرن به حساب آورد.

نوشته های فمینیستی متاثر از اندیشه های پست مدرن به جای وحدت بر کثرت تاکید می کنند؛ و بویژه، برداشت هایی که زنان را چونان مقوله ای همگن تلقی می کنند، رد می نمایند. در واقع، فمینیست های پست مدرن مخالف «جهانشمولی» امر زنان هستند. آنها به سیاق متفکرین پست مدرن که مخالف کلان روایت ها هستند، زن بودن را امری کلی نمی دانند، بلکه بر ویژگی های متکثر آنها تاکید دارند.[۲۲] البته، پیش از این نیز برخی نحله های فمینیستی، مانند فمینیست های سوسیالیست یا سیاه، یکپارچگی مفهوم زن را به چالش کشیده اند، اما با این وجود به مبانی جهانشمولی اعتقاد داشتند. در حالیکه، فمینیست های پست مدرن به نسبیت ارزشی و فرهنگی اعتقاد دارند.

یکی از نقدهای جدی فمینیست های پست مدرن بر رادیکال های ذات گرا است. اگرچه می توان فمینیست های پست مدرن را جزء فمینیست های «تفاوت» به شمار آورد، اما آنها به شدت بر مفاهیم ذات گرایانه از زنانگی نقد دارند. در مقابل بر نسبیت مفهوم زنانگی تاکید می کنند و از این نسبیت و تکثر حاصل از آن به تفاوت میان زنان (نه زن و مرد) می رسند. برخی مواقع، نقد پست مدرن به ارزش های جهانشمول و تاکید بر نسبی گرایی تا جائی پیش می رود که چیزی به نام مقوله «زن» باقی نمی ماند. در واقع، زنانگی از هر کلیتی تهی می شود، و در نتیجه فمینیسم بی معنی می شود. به همین جهت است که از درون این گرایش نظری، اندیشه ای تحت عنوان «پسا فمینیسم» حاصل می شود که به مخالفت با فمینیسم می پردازد.

بند هفتم : فمینیسم سیاه

جرقه زیر سوال بردن جامعیت مفهوم زن در فمینیسم از مبارزات زنان سیاه پوست (در جهت رفع ستم از خود) زده شد. جریان فمینیسم سیاه در موازات مبارزات دهه های ۵۰ و ۶۰ سیاه پوستان آمریکا و در کنار موج دوم مبارزات ضد آپارتید تئوریزه شد. در واقع فمینیست­های سیاه این مساله که همه زنها صرف زن بودن در یک جبهه اند، را زیر سوال برد. «استدلال اصلی فمینیسم سیاه این است که زنان سفیدپوست که خود در رابطه ای سلسله مراتبی با زنان سیاه پوست قرار دارند، نمی توانند مشکلات ناشی از ستم نژادی را درک یا آن را بازنمایی کنند».[۲۳]

در واقع، فمینیست های سیاه معتقد بودند این نظر باید در فمینیسم تئوریزه شود که سرکوب ماهیتی چند وجهی دارد و باید که کلیت آنرا در مورد زنان مورد انتقاد قرار داد. ایده این حرکت فمینیست­های سیاه از نظرات فمینیست­های سوسیالیست می آمد که به ماهیت دوگانه سرکوب طبقاتی – جنسی معتقد بودند. در حالی که فمینیست­های سیاه موکداً نژاد را هم به عنوان یکی از عظیم ترین نمادهای سرکوب وارد این چند وجهی می کردند. به عبارت دیگر، نظریه مبارزات زنانی که سیاه تعریف می شوند، با سنتی چپگرا هر سه نظام «جنسیت – نژاد – طبقه» را به چالش می کشد. فمینیست های سیاه معتقدند که برای مقابله با کلیت سرکوب، نمی توان یکی از ابعاد سرکوب را به ضرر دیگری اولویت داد؛ بلکه باید رویکردی ترکیبی در نظر و عمل داشت.[۲۴]

شیوه مبارزات زنان سیاه­پوست با فمینیست های سفید تفاوت داشت. برای زنان سیاه­پوست خانواده و محله دارای ارزش بود. چراکه تقسیم کار سنتی داخل و خارج از خانه برای بسیاری از زنان سیاه­پوست معنا نداشته، و خانواده برای آنان محلی برای گریز از ناملایمات فضای نژادپرستانه به حساب می آمده است. محله های سیاه­پوست نشین نیز مکان هایی برای تجربه مشترک نژادی بود، و از این رو برای آنها ارزشمند بود.[۲۵] از نظریه پردازان مطرح فمینیست های سیاه می توان به باربارا اسمیت، آلیس واکر و بل هوکس اشاره داشت.

بند هشتم : فمینیسم پسااستعماری

واژه پسااستعماری[۲۶]، اشاره به فرهنگ جوامعی دارد که از یک حکومت استعمارگر یا وابسته، مستقل شده اند. این فرهنگ به اعتقاد نظریه پردازان پسااستعمارگرا آمیزه ای از ارزش ها، نمادها و مسائل محلی و غربی است. پسااستعمارگرایان، بر این اساس استدلال می کنند که نمی توان در جوامع پسااستعماری صرفاً بر پایه ارزش های غربی عمل کرد. در واقع، باید برای فهم واقعیت این جوامع، به ویژگی های فرهنگ بومی در آنجا توجه داشت. در نتیجه، پسااستعمارگرایان با چنین منطقی، جهانشمولی گفتمان اروپایی را به چالش می کشند. در مقابل، بر مفاهیمی همچون «نسبیت فرهنگی» تاکید دارند. در واقع، نظریات آنها بسیار متاثر از ادبیات پست­مدرن است.

فمینیسم جهان سوم، از نخستین جرقه های نفوذ نظریه های پسااستعماری در میان فمینیست ها بود. فمینیست های جهان سومی همچون چاندرا موهانتی، شناخت فمینیست های غربی نسبت به زن جهان سومی را مورد نقد قرار می دهند و همانند فمینیست های سیاه استدلال می کنند که زنان غربی قادر به شناخت واقعیت های زنان جهان سوی نیستند.

فمینیست های پسااستعماری معتقدند که فرودستی زنان در کشورهای پسااستعماری، ناشی از امپریالیسم و نظام مردسالاری است. آنها می خواهند به فرودستان جهان سوم، صدایی تاریخی بدهند. فینیست­های پسااستعماری اگرچه بر مبنای مبارزات ضد استعماری ملت های شرقی استدلال می کنند اما قرابت ها و شباهت هایی با اندیشه ها پست مدرن دارند. از فمینیست های پسااستعماری، می توان به گایاتری اسپیواک اشاره کرد.[۲۷]

بند نهم : فمینیسم اسلامی

«فمینیسم اسلامی» اصطلاحی است که عمدتاً در غرب و توسط دانشگاهیان و روزنامه نگارانی که بر روی جوامع مسلمان کار می کردند، مطرح شد. هدف این محققان از به کار بردن این اصطلاح، توضیح تلاش های حق خواهانه و اصلاح طلبانه ای است که از طرف عده ای از زنان تحصیل کرده و مدرن مسلمان (اسلام باور و دین دار) در چارچوب دینی صورت می گیرد. به تعبیری، فمینیسم اسلامی گفتمان و عملی فمینیستی است که از درون به یک پارادایم اسلامی متصل است. فمینیسم اسلامی فهم و قدرتش را از تفسیر مترقی قرآن و سنت می گیرد و در جستجوی حقوق و عدالت برای زنان و مردان در تمامیت وجودشان است.

اصطلاح فمینیسم اسلامی طی سال­های دهه ۱۹۹۰ به تدریج در چندین منطقه جهان، پدید آمد و ابتدا در حوزه های آکادمیک و دانشگاهی مطرح شد. از نظر زنان دانشگاهی ایرانی، همچون افسانه نجم­آبادی، پروین پایدار و نیره توحیدی منشاء ایجاد این مفهوم در ایران است. دانشگاهی سعودی در سال ۱۹۹۶ این اصطلاح را در کتابی به نام «فمینیسم و اسلام» به کار برده است. همچنین، اصطلاح یا واژه فمینیسم اسلامی در ترکیه و کشورهای مسلمان افریقایی، در دهه ۹۰ در مقالات دانشگاهی به کار رفته است. در مجموع، اصطلاح فمینیسم اسلامی از اواسط دهه ۹۰ در چهار گوشه امت اسلام منتشر شده است.

البته، فمینیست های مسلمانی هستند که تمایلی به صفت اسلامی ندارند، چرا که امروزه این صفت مبین موافقت با نقش «سیاسی» خاصی برای اسلام است که الزاما مورد قبول همه مسلمانان نیست. باید توجه داشت که واژه های «مذهبی» و «لاییک» اصطلاحاتی کاملاً متضاد نیستند، بلکه همیشه پیچیدگی هایی بین این دو وجود دارد. به همین علت، فمینیسم اسلامی از دوگانه «مذهبی – لاییک» فراتر می رود. فمینیسم اسلامی از حقوق زنان، برابری دو جنس و عدالت اجتماعی از طریق دادن یک جایگاه محوری به استدلال های اسلامی، دفاع می کند. گرچه این استدلال ها یگانه نیستند. به بیان دیگر، بیش از آنکه در فمینیسم اسلامی، اندیشه های مذهبی محور باشد، گفتمانِ زنان مسلمان در دفاع از حقوق­شان مرکزیت دارد.

در مجموع، فمینیسم اسلامی نتیجه تلاشی است که زنان در داخل بافت های مذهبی­شان انجام می دهند. فمینیسم اسلامی در کشورهایی با اکثریت مسلمان و نیز در کشورهای که در آنها اقلیت مسلمانی وجود دارند، پدید آمده است. فمینیسم اسلامی در میان مهاجران مسلمان در اروپا در حال گسترش است. از زنانی که در جهان به نظریه پردازان فمینیسم اسلامی شهرت دارند، می توان به فاطمه مرنیسی اشاره کرد.[۲۸]

 

بند دهم: پسا فمینسم حقیقت گرا (عریانیسم)

مکتب کیفری عدالت حقیقت گرا(عریانیسم) به اصالت دادن به کلمه به عنوان دومین گرایش علمی مکتب عریانیسم متأثر[۲۹] از آراء فلسفی آرش آذرپیک، با ارائه رساله کارشناسی ارشد میثم رجبی در حقوق کیفری مطرح گردید. این مکتب دارای یک سری اصول و مولفه های جهان شمول می باشد. که از این میان اصل جنس سوم آن به فلسفه حقوق جنسیت ها پرداخته و جنس سوم جزایی نیز جرم شناسی فمینیسم را مورد واکاوی قرار می دهد. به اعتقاد این مکتب اندیشه فمینیسم حول محور سه کلید واژه مطرح گردیده است. ۱- تفاوت ۲- نابرابری ۳- ستمگری جنسی. که تا کلید واژه اول محقق نگردد کلید واژه دوم (نابرابری) و سوم تحقق نخواهد پذیرفت.[۳۰] این تمام آن چیزی است که فمینیسم در دهه های گذشته در تکاپوی رسیدن به آن بوده است. تفاوت به این منظور که بین جنس مونث و مذکر از لحاظ زیستی – بیولوژیکی تمایزاتی وجود دارد که این تمایزات باعث تقسیم ناعادلانه نقش ها بین جنسیت ها شده است.[۳۱] و برای برطرف کردن این تفاوت ها تلاش هایی از جنبه های مختلف صورت گرفته است. در این راستا فایراستون برای بارداری زنان که سختی های فراوان بر آنان متحمل می گرداند پیشنهاد تولید مثل آزمایشگاهی را مطرح می کند که رسیدن به آن به آینده علوم پزشکی مربوط می شود. یا برخی دیگر از فمینیسم ها کنار گذاشتن نهاد خانواده را به عنوان شیوه سنتی در راستای کاهش تفاوت جنسیت ها خواستار شده اند. آن ا کلی با یادآوری سخن لنین که گفته بود: زمانی که نیمی از جمعیت در آشپزخانه اسیر شده اند، هیچ ملتی نمی تواند آزاد باشد، راه آزادی زنان را در این سه دستورالعمل خلاصه می کند: ۱- نقش زنان خانه دار باید منسوخ گردد ۲- خانواده باید منسوخ گردد ۳- نقش های جنسیتی باید به طور کلی منسوخ شوند[۳۲] و سیمون دوبوار نیز با انتقاد از بارداری زنان، کنترل بارداری و سقط جنین قانونی برای زنان خواستار است تا بتواند مادر شدن را به صورت آزادانه بر عهده بگیرند نه با تقدیس و ارزش گذاری بارداری و مادری از سوی مردان این نقش ها و مسئولیت ها با آنان تحمیل گردد.[۳۳]

در واقع فمینیسم ها با تاکید و برجسته کردن برخی تفاوت های موجود همواره تلاش نموده اند راه رسیدن به برابری جنسیت ها را فراهم می نماید که این اندیشه درپاره ای مسائل با افراط و تفریط هایی در حقوق جنسیت ها همراه بوده است.

در مقابل نگاه پسافمینیسم مکتب عدالت حقیقت گرا به حقوق جنسیت ها متفاوت می باشد. و قصد آن نمی رود که تفاوت های زیستی – بیولوژیکی جنسیت ها را از بین ببرد، هرچند از تلاشهای علمی برای کاستن بار سنگین این تفاوت ها همچون فمینیسم ها دفاع می کند. و عصر علمی و صنعتی شدن جوامع را نویدی برای برطرف کردن تفاوتهای زیستی – بیولوژیکی چون بارداری، عادات ماهانه، قوای جسمانی و… می داند که جنس مونث را در مقابل جنس مذکر تضعیف نموده است. برای نمونه با توجه به صنعتی شدن جوامع و رشد روزافزون ماشین آلات به جای نیروی کار، قوای جسمانی حتی در سخت و سنگین ترین فعالیت ها مورد نیاز نمی باشد و این تفاوت زیستی با رشد تکنولوژی برطرف گردیده است.اما اینکه با فروپاشی نهاد خانواده یک سری تفاوتها بین زن و مرد از بین می رود، مورد توجه این مکتب نمی باشد. زیرا عریانیسم زن و مرد را از هم جدا نمی داند و آنها را مکمل هم می خواند که با توجه به فروپاشی نهاد خانواده نه تنها عدالت بین جنسیت ها اجرا نمی گردد بلکه در اصل تکامل و تعالی خلقت ناعدالتی صورت می پذیرد. اما در مورد تفاوت های اجتماعی که بیشتر محصول قراردادهای اجتماعی است، مکتب عدالت حقیقت گرا آنها را زاده قدرت های زمانه می داند. در این نگرش فلسفه زندگی بشر به دو دوره پیشاکلمه و پساکلمه تقسیم شده است. که در دوره پیشاکلمه آدمی در یک دوره فراجنسیتی به سر می برد و با کشف کلمه است که ماهیت پذیر می گردد و جنسیت گرایی او آغاز می شود. پس در این نگرش آنچه بحث از جنسیت گرایی را پیش می کشد، حاصل دنیای پساکلمه می باشد. که یک نظام قراردادی در زندگی بشر است. که براساس تابعیت ضعیف تر از قوی تر شکل می گیرد. یعنی به عبارتی با کشف کلمه و آشکار شدن درون آدمی برای هم نوع خود، زندگی او به سمت اجتماعی شدن می رود که در این وضعیت خواسته یا ناخواسته تقسیماتی بر اساس تابعیت ضعیف تر از قوی تر در زندگی او شکل می گیرد که جنبه قرادادی داشته و گاهاً در طول تاریخ دیده می شود که این قراردادها تغییر نموده است.[۳۴]

گرچه همان طور که گفته شد تفاوت های بیولوژیکی بین زن و مرد امری فاحش و آشکار است. اما قوانین و احکامی که از سوی قدرت های زمانه در طی ادوار گذشته بر افراد بشر تحمیل شده امروزه چنان در روح قومی و جهانی ملت ها حک شده که بسیاری به اشتباه، این قواعد را ذاتی و فطری می پندارند و با نادیده گرفتن تغییراتی که در سیر تاریخی آنها به وجود آمده همچنان بر ذاتی بودن آنها تاکید می کند. نمونه بارز این قوانین تقسیمات ارث و مشاغل می باشد. که در تقسیم مشاغل آن را به مشاغل داخل خانه و بیرون از خانه تقسیم می کنند و همچنان برخی در جوامع معتقد به این تقسیم بندی به صورت فطری هستند. در مکتب عدالت حقیقت گرا و نظریه جنس سوم، زن و مرد هرکدام دارای تمایزاتی هستند که تنها راه رسیدن به وحدت، نگرش تکامل گرایی جنس سوم مدار بر پایه اصل فراروی می باشد. به عقیده آرش آذرپیک جنس سوم در زن و مرد یعنی فراروی از جنسیت ها، هرکدام با احترام متقابل به تفاوت ها برای رسیدن به یک جنسیت واحد که همانا(انسان متعالی) می باشد.[۳۵]

عریانیسم ها در واقع افراط در هر پدیده ای را افراط در مقابل می دانند. یعنی افراط در هر تز را باعث افراط در آنتی تز می دانند. و سنتزی که پدید خواهد آمد را آغاز جنگی دیگر می پندارند. آنها جنبش فمینیسم را نیز از این پروسه دیالکتیک هگل جدا نمی دانند و معتقد هستند که فمینیسم از بدو پیدایش برای از بین بردن تفکرات ضد زن و احقاق حقوق زنان تلاشش را آغاز نموده و با موج هایی همراه گشته است. اما با توجه به رقیب قرار دان جنسیت ها در مقابل هم حس انتقام و طرد کردن یکدیگر(که در موج سوم) مشهود است را به اوج خود میرساند. در مقابل عریانیسم با پذیرش دیالکتیک عریان که همه تزها جدا از نگاه آنتی تز گونه و سنتز وار، تز محسوب می شوند زن و مرد را نه به عنوان رقیب بلکه تز و مکمل هم می دانند که در صورت فراروی از تفاوت ها و تمایزات هم به نقطه مشترک و جنس سوم می رسند. در واقع در جنس سوم، جنسیت ها با توجه به تفاوت های زیستی خویش از آنها فراروی می نمایند(یعنی محصور چارچوبه زن گرایی و مردگرایی نمی شوند) و با احترام به جنس مقابل آن را مکمل خود دانسته و بدین ترتیب از دنیای جنسیت گرایی خارج و قدم در دنیای فراجنسیتی می گذارند. در واقع دنیای فراجنسیتی شناختی است که با توجه به تکامل شعور بشری جنسیت ها با احترام به تفاوت های خود به آن رهنمون می شوند. پس به عبارتی دیگر دنیای فراجنسیتی دنیای تکامل شعور بشری می باشد که در صورت رسیدن جنسیت ها دیگر تمایز و تفاوتی بین آنها دیده نمی شود. و اگر هم تفاوتی به تنهایی در جنسیت ها هست با مکمل شدن آنها این تفاوت از میان می رود.[۳۶]

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل دوم:

مبحث دوم : تاثیر فمینیسم در جرم شناسی

 

گفتار اول: شکل گیری شاخه جرم شناسی فمینیسم

جرم شناسی برگرفته از تـحقیقـات و یـافتـه‌های سه جرمشناس مشهور «سزار لومبروز»، «انریکوفـری» و «گـاروفالو» است که تحقیقات آنان روش استقرایی، جانشین روش تمثیلی و قیاسی در بررسی جرم کرد. با این توضیح که توجه به مجرم، به جای توجه به جرم مورد مطالعه قرار می‌گیرد. [۳۷]

لـومبروزو بنیـانگذار جـرم‌شـناسی و پـدر انسـان‌شناسی جنـایی با بررسی جمجمه مرتکبین جـرم و یـافتن خصایصی ویـژه، قایل بـه وجـود پدیده‌ای تحت عنوان «مجرم مادر زاده» شد. این نظریه در کتاب معروف لومبروزو به نام «مرد جنایتکار» انعکاس یافت. گاه از این کتاب به عنوان «انسان جنایتکار» یاد می‌شود؛ اما از آنجا ‌که لومبروزو به همراه یکی از دستیارانـش به نام «فرود» در سال ۱۸۹۶، کتابی تحت عنوان «زن جنایتکار» نوشت، می‌توان دریافت که کتاب نخست وی تحت عنوان «مرد جنایتکار» بوده است، نه «انسان جنایتکار».[۳۸]

از نظر لومبروز هر چند زنان در خفه نمودن، مسموم کردن، سقط جنین و بچه کشی دارای آمار بالایی هستند، آن‌ها در مجموع دارای تیپ مجرمانه نیستند. با وجود اینکه توجه به بزهکاری و بزه‌دیدگی زنان از سال‌های نخستین تولد دانش جرم‌شناسی مورد توجه جرم‌شناسان قرار گرفت، اما تأثیر اندیشه‌های فمینیستی در دانش مزبور در دفاع از زن و حقوق وی، در نیمه نخست قرن بیستم در قالب «فمینیسم تجربه گرا» ظهور نمود.

به اعتقاد فمینیست‌های تجربه‌گرا جای زنان در تحقیقات جرم‌شناسی خالی است و اصولاً دانش جرم‌شناسی یک دانش مرد محور است. لذا در بررسی بزهکاری و همچنین فرایند رسیدگی کیفری تنها به مردان توجه می‌شود. فمینیست‌های تجربی با توسل به تحقیقاتی که بر روی زنان بزه دیده انجام دادند، بر آن شدند تا زنان را از تحقیقات کلیشه‌ای خارج ساخته و به جرم شناسی جنبه‌ی بی‌طرفانه بخشند. آن‌ها در این جهت مطالعات خود را به مقولات آماری همچون نرخ بزهکاری و بزه دیدگی زنان، تأثیر نژاد، طبقه و سن زنان در فرایند کیفری و بالاخره نوع کیفر زنان به ویژه کیفر حبس منحصر نمودند. چنان‌که به عنوان مثال در تحلیل فمینیست‌ها از کم بودن نرخ بزه‌کاری زنان، نقش آن‌ها در خانه، و دوران حاملگی و به تبع آن تربیت فرزند از علل اساسی محسوب می‌شود. به نظر «فرانسیس هیدنسون» زنان به عنوان مادر یا همسر، کمتر به عنوان ناقض هنجارهای اجتماعی مطرح می‌شوند؛ زیرا تعهد نقش‌های مادری و همسری آنها را سخت به خانواده و جامعه پایبند می‌سازد.[۳۹]

اما در عین حال جرایـمی مثـل روسپی‌گـری، طفل کشـی و سرقـت‌های مخفیانه از جرایم شایع میان زنان است. از خصایص بارز این قبیل جرایم، عدم استفاده از خشونت و عدم توسل به باندهای بزه‌کاری می‌باشد. نتیجه تحقیقات فمینیست‌های تجربی درباره بزه‌دیدگی و جرایم علیه زنان نشان می‌دهد تجاوز به عنف و اذیت و آزار خانوادگی جزء شـایع‌ترین جـرایم علیه زنـان می‌باشـد  البتـه فمینیست‌های تجربـی گردآوری ادله و استناد به آن را در راستای احقاق حقوق زنان بزه‌دیده ناکافی می‌دانند و معتقدند که دو جرم شایع پیش گفته، کمتر بطور علنی انجام می‌شود، لذا کمتر کشف یا اثبات می‌شوند.

تحقیقات فمینیسم تجربی را می‌توان زمینه ساز ظهور فمینیست‌های لیبرال و رادیکال در سال‌های بعدی دانست؛ چراکه تحقیقات صورت گرفته و تجربیات به دست آمده‌ از زنان بزهکار و بزه‌دیده و همچنین زنان متهم در مقایسه با نرخ مشابه آنها در مردان، زمینه‌های نقد جرم شناسی فمینیستی در مفهوم واقعی آن به شمار می‌رود. بدین جهت فمینیسم تجربی را به واقع نمی‌توان فمینیسم دانست، بلکه باید از لوازم آن به شمار آورد؛ زیرا مشاهده تجربیات و واقعیات در رابطه با زنان و پدیده مجرمانه (بزه‌ و کژروی) از سوی فمینیسم تجربی مبتنی بر قضاوت ارزشی و منتقدانه نبود؛ بلکه این تجربیات، فمینیسم را در مسیری قرار دارد تا به مفهوم حقیقی خویش یعنی «فمینیسم انتقادی» وارد شود.

جنبش فمینیسم انتقادی یا پست مدرن پس از پایان جنگ دوم جهانی و با انتشار کتاب «جنس دوم» اثر «سیمون دوبوار»  فرانسوی قوت گرفت. در نظر دوبوار جنس برتر همواره جنس مذکر معرفی شده و جنس مؤنث به عنوان «دیگری» مطرح شده است. دوبوار معتقد است زنان، زن «ساخته می‌شوند نه متولد».

تحت تأثیراین کتاب در اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰م، فمینیسم جدید یا انتقادی با جنبش دانشجویی در فرانسه وارد مرحله جدیدی شد. پیام این جنبش در برانگیختن احساسات عمومی نسبت به وضعیت زنان بود؛ زنان به عنوان بزه‌دیده و زنان به عنوان‌ «دیگری». زنان بزه‌دیده، هیچ‌گاه از وضعیت اسف بارشان چیزی نمی‌گویند و کسانی که نسبت به آنها مرتکب جرم می‌شوند، مورد سرزنش واقع نمی‌شوند. فمینیسم انتقادی می‌گوید زنان به عنوان‌ «دیگری» همواره تحت استیلای گروهی قرار دارند که سلطه خویش و تبعیض موجود را این گونه توجیه می‌کنند: زنان بیگانه، ساده و ناقص‌اند و مشابهتی با گروه غالب ندارند.

تحت تأثیر جنبش‌های طرفدار حقوق زنان در اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰م، سه تن از فمینیست‌ها با نام‌های «دوری کلین» فارغ التحصیل دانشگاه «برکلی»، «ماری آندره برتراند» استاد دانشگاه «مونترال» و فرانسیس هیدنسون مدرس دانشکده اقتصاد دانشگاه لندن، یافته‌های آماری جرم شناسی در ارتباط با بزهکاری و بزه‌دیدگی زنان را ایـن‌گونـه بـه نقـد کشیدند چـرا جرم‌شناسی سـنتی علاقه‌ای بـه بررسی کم بودن نرخ بزهکاری زنان ندارد؟ و اینکه چرا اندیشه‌های فمینیستی در جرمی‌شناسی دیده نمی‌شود؟ و به چه دلیل جرم‌شناسی سنتی برخورد افتراقی با زنان در نظام عدالت کیفری را توجیه نمی‌کند؟[۴۰] به عنوان مثال با زنانی که متهم به جرایم جنسی هستند، در مقایسه با مردانی که به همین جرایم روی آورده‌اند، اغلب شدیدتر برخورد می‌شود؛ ولی با زنانی که متهم به جرایم خشونت بار هستند، نسبت به مردان، در اکثر موارد با ملایمت بیشتر برخورد می‌شود.[۴۱] جرم شناسی فمینیستی در اواسط دهه هفتاد با آثار «آدلر»، «سیمون» و «اسمارت» توسعه یافت. گسترش جرم‌شناسی فمینیستی، فمینیسم انتقادی را وارد مرحله جدیدی نمود که در آن ایده‌های کلیدی انسجام یافته و دلگرم کننده شکل گرفت

آدلر در کتاب خود با عنوان «خواهران مجرم: پیدایش زنان مجرم جدید» استدلال آورده است: به موازات اینکه زنان از نقش‌‌های اجتماعی سنتی- خانه‌داری دور شده و به سوی دنیای بازار رقابتی که پیش‌تر به طور عمده مردانه بود، رو می‌آورند، پرخاشگرتر و رقابتی‌تر شدند. آدلر بر این باور است که روی‌آوری زنان به مبارزات مردانه، در واقع پذیرفتن کیفیت مردانه از سوی آنان است. با پذیرش این کیفیت شمار مشابهی از زنان با زور می‌خواهند راه خود را به سوی دنیای جرایم مهم بکشانند. چنان‌که در حال حاضر شمار فزاینده‌ای از زنان وجود دارند که از اسلحه و چاقو استفاده می‌کنند و به دنبال فرصت‌اند تا خود را این گونه همانند مردان با توانایی بروز خشونت و پرخاشگری به عنوان انسان کامل به اثبات برسانند .[۴۲]

«جیمز رتیا سیمون» در کتاب «زنان و جرم» تأثیرتحولات اجتماعی نقش زنان را در انواع و حجم جرم ارتکابی، آن‌ها مورد بررسی قرار داد. او بر خلاف آدلر تأثیر ویژگی‌های مردانه را بر زنان در افزایش نرخ جرم‌های ارتکابی آن‌ها نپذیرفته و معتقد است: زنان به موازات دور شدن از نقش‌های سنتی محدود با چند گونگی بسیار گسترده‌تری از فرصت‌ها برای ارتکاب جرم مواجه شدند. این مسأله به ویژه در مورد ارتکاب جرم‌های اقتصادی که نیازمند دسترسی به پول در موقعیت‌های مبتنی بر امانت گذاری است، کاملاً صدق می‌کند.[۴۳]

در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم، جرم شناسی فمینیستی وسعت یافته و به شاخه‌های متفاوتی نظیر فمینیسم سیـاه، فمینیسـم پست مدرنیسـم و فمینیسـم چند نژادی تقسیم گردید. فمینیسم امروزه با تحولات سیاسی، اجتماعی و عقیدتی گسترده‌ای همگام است و اساساً برخی از تحولات را به وجود ‌آورده و جهت می دهد.

جرم شناسی در تقسیم بندی کلی علوم جنایی در زمره علوم جنایی تجربی است که به تحلیل و تفسیر جرم، مجرم و بزه دیده می‌پردازد.[۴۴]

تحلیـل و بـررسی علـل ژنتیـکی، محیطی و اجتمـاعی وقـوع جـرم، مستلزم ارتباط جرم‌شـناسی بـا سـایر علـوم انسـانی و حتـی علـوم تجـربی هماننـد زیست‌شـناسی و روان‌پزشکی جنایی است. بدین جهت جرم شناسی یک دانش مرکب و پویا است؛ اما در مقابل، اصالت و ماهیت شفافی را نمی‌توان در جرم شناسی قایل شد؛ زیرا جرم شناسی همانند پیکری است که اعضای آن را تحقیقات تجربی و تئوری‌های مختلف تشکیل می‌دهد. البته قابل تذکر است که برخی از این اعضا به صورت نامتجانس کنار هم قرار گرفته‌اند؛ چنان‌که گاهی جرم شناسی با یافته‌های یک پزشک به نام سزار لومبروزو کاملاً تجربی و استقرایی فرض شده و علل وقوع جرم را وراثت اعلام می‌کند و در جای دیگر علل ارتکاب جرم از منظر بوم شناسی یا تعارض فرهنگی مورد توجه قرار می‌گیرد و در برخی موارد نیز جرم‌شناسی، چهره‌ای سیاسی و فلسفی به خود می‌گیرد و جرم از ورای تئوری‌های انتقادی نظاره می‌‌شود. بنابراین، همچنان که یک نوع فمینیسم وجود ندارد، یک نوع جرم شناسی نیز وجود ندارد. [۴۵]

شاید وجه اشتراک این دو در محتوای تئوری‌ها و تحقیقات مرتبط با دانش‌های دیگر باشد که به عاریه گرفته‌اند. بررسی علل وقوع جرم با توجه به تأثیر اشخاص سرشناس و صاحبان قدرت در کتاب مشهور «ادوین ساترلند» به نام «جرم یقه سفیدها» در دهه‌ی پنجاه میلادی و به دنبال آن جنبش‌های انتقادی دهه شصت و هفتاد میلادی در اروپا و آمریکا، جرم‌شناسی را وارد مرحله‌ای جدید نمود. مرحله‌ای که از حالت تجربی بودن صرف خارج گردید و با تئوری‌ها و رویکردهای فلسفی، جامعه‌شناختی و سـیاسی درآمیخت. از ایـن زمان جرم‌شـناسی جدیـد، «جرم‌شناسی انتقادی» نام گرفت. جرم‌شناسی انتقادی همچنین «جرم‌شناسی بنیادگرا» و «جرم‌شناسی رادیکال» نیز خوانده می‌شود و با تغلیب وجه رادیکالی مبتنی بر این اصل است که رژیم سرمایه‌داری و جامعه فرا صنعتی از خود بیگانه کننده و ناعادلانه می‌باشد. این شاخه از جرم‌شناسی معتقد است که جرم از خودکامگی دولت‌ها ناشی می‌شود و مکانیزم برچسب زنی پلیس و دستگاه قضایی به ضرر طبقات زحمتکش عمل می‌کند. بنابراین جرم شناسی رادیکال بیشتر یک ایدئولوژی است تا یک علم.[۴۶]

البته مفهوم جرم‌شناسی انتقادی فراتر از تعریف فوق‌الذکر است. جرم‌شناسی انتقادی در حال حاضر به تفکرات رادیکال و تندرو به مفهوم مخالف اطلاق شده است و خواهان تغییر اساسی و بنیادی ساختارها و باورهای مبتنی بر آن همچون مارکسیسم است و با اندازه‌های متفاوت به سنت‌های فکری و دیدگاه‌های ایدئولوژیکی دیگر با همین ویژگی‌ها بر‌می‌گرد.[۴۷] در جرم‌شناسی فمینیستی تبیین پدیده مجرمانه با توجه به نقـد وضعیت فعلی زنان و بـرهم زدن حکـومت مردسالارانه صورت می‌گیرد. جایگاه این گرایش در جرم‌شناسی انتقادی قابل بررسی می‌باشد، همچنان‌که در نوشـته‌های جرم‌شناسان نیز جرم‌شـناسی فمینیستی از حیث طبـقه‌بندی در ذیل جرم شناسی انتقادی قرار می‌گیرد؛ هر چند در برخی مواقع از جرم شناسی فمینیستـی، بـه صـورت تسـامح ذیـل جـرم شـناسـی تجـربی نیــز یــاد می‌شــود.[۴۸]زیرا یافته‌ها و تحقیقات مبتنی بر تجربه که در ارتباط با زنان و پدیده مجرمانه صورت می‌گیرد، به اعتقاد جرم شناسان فمینیست گواه بر ستمی است که دستگاه عدالت کیفری بر زنان روا می‌دارد و از آنجا که نتایج و یافته‌های فمینیسم تجربی در راستای نقد وضعیت فعلی حاکم بر زنان است، لذا در شمار جرم شناسی انتقادی قرار می‌گیرد.

جرم‌شـناسی فمینیسـتی، یـا جرم‌شـناسی انتقـادی طرفـدار حقـوق زنـان یا ساختار پدرسالانه یا قیم مآبانه‌ی، نظام کیفری را با انتقاد مواجه می‌کند. برخی از فمینیست‌ها نیز به جرم شناسی رایج و غالب، به خاطر عدم توانایی در تحلیل مسائل مربوط به زنان جدای از مردان، انتقاد می‌کنند. چنان که اسمارت معتقد است: بیشتر از آن که فمینیسم به جرم‌شناسی نیازمند باشد، جرم‌شناسی به فمینیسم نیاز دارد.[۴۹]

گفتار دوم: جرم شناسی عدالت حقیقت گرا (عریانیسم)

 

بند اول: جایگاه جرم شناسی در مکتب عدالت حقیقت گرا

از نظر مکتب فلسفی عدالت حقیقت گرا در علوم جنایی وجود کلمه «جرم» است و تمام مکاتب و نگرش هایی که تاکنون مطرح شده اند هرکدام بعدی از کلمه جرم را پیدا نموده اند و آن را هدف نهایی خود قرار داده اند. از نظر این مکتب علوم جنایی همچون بسیاری از علوم جنسیت گرا می باشد و در بستر آن دو ابر جنسیت حقوق جزا و آیین دادرسی کیفری (قوانین شکلی و ماهوی) شکل گرفته است. که تمام مکاتب و نگرش های کیفری همچون عدالت مطلق – اصالت تحصل – شیوه دادرسی مختلط – شیوه دادرسی زندان اوبرنین – دیدگاه های تعاملی نگر و… از درون آنها به وجود آمده اند. همچنین این جنسیت ها برای حفظ و تقویت بنیه خود یک سری شاخه های فرعی چون کیفرشناسی، جرم شناسی، جامعه شناسی جنایی، حقوق کیفری تجارت و… را در زیر مجموعه خود به وجود آورده اند که بر اساس یک تکثر کیفری امروزه محتوای علوم جنایی را تشکیل می دهند. اما همواره این دو جنسیت، ابر جنسیت های علوم جنایی محسوب می شوند.[۵۰]

از نظر این مکتب کلمه اولین و بزرگترین کشف بشر است که به وسیله جنبه وسیلگی آن بشر توانسته قرارداد ثانویه ای به نام جرم را وضع نماید. یعنی بر اساس اصل مادرما از درون کلمه، کلمه جرم را بالفعل و برای حفظ و ایجاد نفع و امنیت اجتماع وضع نماید. بدین ترتیب به تبع کلمه، مکتب عدالت حقیقت گرا کلمه جرم را نیز دارای سه دوره یا عصر تاریخی می داند.

۱- دوره اول که به صورتی کاملاً ناآگاهانه در اجتماعات اولیه و حقیقت گرایی بشری اصالت با جرم (کلمه جرم) می باشد.

۲- دوره دوم یا عصر دوم جنسیت گرایی حقوق کیفری محسوب می شود که با اصالت دادن به جنسیت های حقوق شکلی و ماهوی همچون جنسیت دادن به انسان در قالب زن و مرد همراه است و شکل گیری مکاتب و نگرش های ریز و درشت از دورن آن هرکدام بعدی از کلمه جرم را آشکار می ساختند. اما غافل از اینکه دستاوردها را منتسب به جنسیت های قوانین شکلی و ماهوی می دانستند (یک نوع ارتباط باواسطه و هدف قرار دادن قوانین شکلی و ماهوی).

۳- عصر حقیقت گرایی (عریان) که مکتب عدالت حقیقت گرا(عریانیسم) با اصالت دادن به کلمه  جرم در حقوق کیفری برخلاف عصر اول با نگاهی کاملاً آگاهانه و معرفت یافته با بازگشتی آونگارد به گذشته عصر حقیقت گرایی حقوق کیفری را مطرح نموده است. که در این صورت دیگر جنسیت های قوانین شکلی و ماهوی به فراجنسیتی رسیده و تلاش اندیشمندان کیفری در راستای بالفعل کردن پتانسیل های بالقوه و ساحت کلمه جرم است. و هر دستاوردی در راستای عریان کردن جرم می باشد نه تلاشی برای اقتدار و اغنای قوانین شکلی یا ماهوی؛ (بدین صورت از نکات مهم و قابل اشاره این است که با رد جنسیت گرایی کیفری به ادعای شاخه هایی چون جرم شناسی که عَلَم استقلال و جدایی به عنوان علمی مستقل برافراشته اند پایان داده خواهد شد.)[۵۱]

پس تا اینجا مشخص شد که مکتب عدالت حقیقت گرا قصد دارد علوم جنایی را از جنسیت گرایی خارج و وارد عصر حقیقت گرایی نماید. با توجه به بسیط بودن کلمه جرم و اصالت دادن به آن این بدان معنا نیست که مکتب عدالت حقیقت گرا چون مکتب اصالت سودمندی تنها اصالت را به جرم می دهد. و توجه چندانی به مجرم و بزه دیده نمی شود. بلکه با توجه به دنیای بسیط کلمه جرم و تعریف متفاوت اصالت سودمندی با مکتب عدالت حقیقت گرا از جرم، این مکتب جرم را دارای دو بعد ثابت و متغیر می داند. که از بعد متغیر یا ابعاد متغیر آن تمام دستاوردها و کشفیات در زمینه بزه دیده شناسی، بزهکار شناسی و عوامل تاثیرگذار که شاخه هایی چون روانشناسی جنایی، جامعه شناسی جنایی، پلیس علمی و … روی آن متمرکز شده اند به دست می آید.

حال با مشخص شدن پیکره علوم جنایی و شاخه ی جرم شناسی به عنوان شاخه ای وابسته در راستای بالفعل کردن ابعادی از ساحت کلمه جرم، مکتب عدالت حقیقت گرا با جهان بینی جرم شناسی، نگرش پسافمینیسم جزایی حقیقت گرا(عریانیسم) را مطرح نموده است. که در ادامه با آن پرداخته خواهد شد.

بند دوم: پسافمینیسم جزایی حقیقت گرا

در جوامع مردسالار گذشته که بر مبنای افراط در جنس مذکر و انحطاط و نابودی در جنس مونث پی ریزی شده بود جرایم به تبع دامنه اختیارات مردان اغلب مردانه بود و تنها درصد کمی از جرایم، آن هم جرائمی مثل نوزادکشی، شوهرکشی، روسپی گری توسط زنان که غالباً خانه نشین بودند، اتفاق می افتاد.

با شکل گیری تفکرات فمینیستی و تلاش برای احقاق حقوق زنان از چنگال مردان، دامنه آزادیهای زنان در جامعه بیشتر شد و در کنار فضای به وجود آمده برای خودشکوفایی جنس مونث، دامنه جرایم نیز فزونی یافت به نحوی که تیپ جرایم زنان به جرایمی چون سرقت، کلاهبرداری، آدم ربایی، حمل مواد مخدر و… که بیشتر مردانه بود تغییر یافت. همچنین گرایشات شکل گرفته از درون تفکر فمینیسم هرکدام خواستار قسمتی از حقوق تضعیف شده زنان شدند و با واکاوی ریشه سلطه مردان بر زنان و جرایمی که ریشه در این نابرابری داشته باعث تحلیل و تفسیر جرم، مجرم، بزه دیده و پیشگیری از وقوع جرم شدند. که نتیجه آن تغییر تیپ جرایم در زنان بود که روند کاهشی در برخی جرایم و روی آوری به برخی دیگر از جرایم را برای آنان فراهم می کرد.

اما آنچه بیشتر مورد توجه مکتب عریانیسم می باشد رقیب قرار دادن دو جنس مذکر و مونث در اندیشه فمینیسم می باشد که نمود آن در گرایشات جدید چون فمینیسم همجنس باز رخ می نماید و حس تخریب و انتقام بین جنسیت ها را به حدی می رساند که همدیگر را طرد می نمایند. عریانیسم برپایه نظریه جنس سوم جزایی، دو جنس را نه رقیب هم بلکه مکمل هم در یک جنسیت واحد(انسانیت) می داند و جنبش فمینیسم را مخصوصاً در موج دوم و سوم در بسیاری از مسائل نه تنها ضدتبعیض بلکه یک نگاه تبعیض آمیز و تک سویه فقط به جنسیت زن می داند که این خودبینی باعث شکل گیری و افزایش دامنه یک سری جرایم در جوامع شده است.[۵۲] عریانیسم حرکت و پیشرفت زن و مرد هر دو در کنار هم و نه رقیب هم را خواستار است و تا زمانی که زن بودن و مرد بودن براساس معیار انسانیت مورد سنجش قرار نگیرد، هیچ کدام به حقوق اولیه و انسانی خود دست نخواهند یافت و بروز تنش و تشویش در نهاد خانواده و فروپاشی آن که امروزه در بعضی جوامع در حال رخ دادن است روز به روز گسترش خواهد یافت که این امر با توجه به آموزه های دین مبین اسلام که تاکید فراوانی بر حفظ حریم خانواده به عنوان نهادی اجتماعی و انسان ساز دارد، می تواند جوامع بشری را از یک گسیختگی و فروپاشی نجات دهد.[۵۳]

فمینیسم همجنس باز که حقوق آن در برخی ایالات آمریکا به رسمیت شناخته شده است و تلاش برای گسترش آن در جوامع غرب در حال انجام است. نمونه بارزی از انحطاط و نابودی جنسیت ها در عصر حاضر است. که تنها با محروم کردن جنس مونث و مذکر از نیمه دیگر خود افراط و انحطاط را به اوج می رساند و باعث شکل گیری طیف جدیدی از جرائم در برخی جوامع پذیرنده شده اند. که به عقیده عریانیسم ها با قدم گذاشتن در حقیقت عمیق و جنس سوم که حاصل شناخت و تکامل شعور بشری می باشد می توان نگرش های فمینیسم و فالیستی را به مسیر درست کشاند و برای همیشه به نگرش افراطی فمینیسم و زنجیره جرائم آن پایان داد.

———————————————————————————————————

منابع: (طبق پیشنهاد نویسنده مختصری از منابع آمده است)

 

[۱] – درادامه چند نمونه از تعاریف فمینیسم را از نظر می گذرانیم :

الف) فمینیسم یا دفاع از حقوق زنان نهضتی اجتماعی است  که هدف از آن احراز پایگاهی مساوی با مردان در زمینه های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی برای زنان است.(باقر ساروخانی، درآمدی بر دایره المعارف علوم اجتماعی،ج۱، ص ۲۸۱)

ب)فرهنگ لغت وبر، فمینیسم را چنین تعریف می کند:« آیینی که طرفدار گسترش حقوق و نقش زن در جامعه است»(آندره مبشل فمینیسم، جنبش اجتماعی زنان، ترجمه هما زنجانی زاده، ص ۱۱)

ج)ماری لوئیز جانس، فمینیسم را مبارزه  علیه سکسیسم می خواند.

د)سیمون دوبوار هدف فمینیسم را رسیدن به خواسته های ویژه زنان می داند.(ب شباهنگ، ملاحظاتی پیرامون جنبش فمینیسم، بولتن مرجع فمینیسم، به کوشش مهدی مهریزی ، ص۱۱۹)

ر)جین فلکس برآن است  که فمینیسم نظریه ای است که به تحلیل روابط جنسسیت  می پردازد.(حمیرا مشیرزاده. از جنبش تا نظریه اجتماعی ف تاریخ دو قرن فمینیسم، ص ۴۴۳-۴۴۴)

ز)جورج ریترز معتقد است :« نظریه فمینیستی به یک شاخه پژوهشگری  نوین در باره زنان اطلاق می شود که در صدد است نظامی فکری در باره زندگی بشر تدارک ببیند تا زنان را به عنوان شناخته و شناسا، عمل کننده و داننده مورد بررسی قراردهد»(جورج ریترز، نظریه  جامعه شناسی در دوران معاصر ، ترجمه محسن ثلاثی، ص ۵۱۴)

[۲] – دلیل فوق شاید عمده ترین دلیل باشد اما تنها دلیل این تکثر نیست. دلیل دیگر این اختلاف را می توان ضعف پشتوانه فکری و نظری فمینیسم و لذا دست و پا زدن بین مکاتب مختلف برای این نقیصه دانست. چرگه وامگیری فمینیسم از مکاتب بشری، از دیدگاه  برخی نقطه قوت  فمینیسم در به کارگیری از فرصت ها و منابع موجود تلقی می شود.

[۳] – ر.ک به ریک ویلفورد، فمینیسم مقد مه ای بر ایدئولوژی های سیاسی ، ترجمه م. قائد،ص ۲۹

[۴] – در تلاش برای دستیابی به تعریفی از فمینیسم می توان جای گیری فمینیسم در دسته بندی هاو مقوله های علوم اجتماعی و سیاسی از جمله جنیش، نظریه ، مکتب و یا فلسفه را بررسی کرد.  اگر جنبش را کوشش جمعی برای پیشبرد منافع مشترک یا تامین هدف مشترک از طریق عمل جمعی خارج از حوزه نهادهای رسمی که باعث تغییر قوانین می شود.(آنتونی گیدنز، جامعه شناسی، ترجمه منوچهر صبوری، ص ۶۷۱-۳۷۲) تعربف می کنیم  فمینیسم را خصوصاً از اواسط قرن  نوزده تا اوایل قرن بیستم می توان در ردیف جنبش های اجتماعی جا داد.

[۵] آبوت، پاملا و کلر والاس. (۱۳۸۰) «جامعه شناسی زنان»، ترجمه منیژه نجم عراقی، تهران: نشر نی ، ص ۳۲٫

[۶] بیسلی، کریس. (۱۳۸۵) «چیستی فمینیسم؛ درآمدی بر نظریه فمینیستی»، ترجمه محمدرضا زمردی، تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، ص ۸۵٫

[۷] آبوت، «جامعه شناسی زنان»، ، ص ۲۸۷٫

[۸] هام، مگی و دیگران. (۱۳۸۲) «فرهنگ نظریه‌های فمینیستی»، مترجمان: نوشین احمدی خراسانی، فیروزه مهاجر، فرخ قره‌ داغی، تهران: نشر توسعه، ص ۲۴۹٫

[۹] آبوت، «جامعه شناسی زنان»، ، ص ۲۸۸٫

[۱۰] هام، مگی و دیگران. «فرهنگ نظریه‌های فمینیستی»، ص ۲۶۹٫

[۱۱] آبوت، «جامعه شناسی زنان»، ، ص ۲۸۹٫

[۱۲] بیسلی، کریس. «چیستی فمینیسم؛ درآمدی بر نظریه فمینیستی»، ص ۹۰٫

[۱۳] آبوت، «جامعه شناسی زنان»، ، ص ۲۹۶٫

[۱۴] بیسلی، کریس. «چیستی فمینیسم؛ درآمدی بر نظریه فمینیستی»، ص ۹۲٫

[۱۵] بیسلی، کریس. «چیستی فمینیسم؛ درآمدی بر نظریه فمینیستی»، ص ۱۰۳٫

[۱۶] همان، ص ۱۱۸٫

[۱۷] Gender

[۱۸] بیسلی، کریس. «چیستی فمینیسم؛ درآمدی بر نظریه فمینیستی»، ص ۱۰۱٫

[۱۹] بیسلی، کریس. «چیستی فمینیسم؛ درآمدی بر نظریه فمینیستی»، ص ۱۰۲٫

[۲۰] هام، مگی و دیگران. «فرهنگ نظریه‌های فمینیستی»، ص ۴۱۷٫

[۲۱] آبوت، «جامعه شناسی زنان»، ، ص ۲۹۷٫

[۲۲] بیسلی، کریس. «چیستی فمینیسم؛ درآمدی بر نظریه فمینیستی»، ص ۱۲۴٫

[۲۳] مشیرزاده، حمیرا. (۱۳۸۱) «درآمدی نظری بر جنبش های اجتماعی»، تهران: پژوهشکده امام خمینی، ص ۴۱۴٫

[۲۴] هام، مگی و دیگران. «فرهنگ نظریه‌های فمینیستی»، ص ۵۸٫

[۲۵] مشیرزاده، حمیرا. «درآمدی نظری بر جنبش های اجتماعی»، ص۴۱۸٫

[۲۶] Post-Colonialism

[۲۷] هام، مگی و دیگران. «فرهنگ نظریه‌های فمینیستی»، ص ۲۴۳٫

[۲۸] کشاورز، ناهید. (۱۳۸۷) «اسلام و جنبش یک میلیون امضاء»، نشریه داخلی مدرسه زنان، شماره دوم: صص ۵-۳۶

[۲۹] -بنگرید به روزنامه باختر، معرفی مکتب عدالت حقیقت گرا(عریانیسم) چهارشنبه ۱۳مرداد، ۱۳۹۵، شماره ۲۲۵۵٫

[۳۰] – البته در گذشته عده ای متأثر از عقل گرایی دکارت معتقد به برابری زیستی بین مرد و زن بودند که فمینیسم ها زود به نگرش افراطی آنها پی بردند و آن را کنار گذاشتند.

[۳۱] – البته باید توجه داشت که کلید واژه سوم زیرمجموعه کلید واژه دوم محسوب می گردد که با توجه به نگاه فمینیسم روانکاوانه و سوسیالیست استقلال پیدا نموده است.

[۳۲] – بستان(نجفی)، حسین، نابرابری و ستم جنسی از دیدگاه اسلام و فمینیسم، نشر پژوهشکده، چاپ اول، ۱۳۸۲، ص۱۰۸٫

[۳۳] – دبووار، سیمون، جنس دوم، ترجمه قاسم صفوی، نشر توس، تهران، چاپ دوم، ۱۳۸۰، صص۳۴۳، ۳۵۶، ۳۸۳٫

[۳۴] – رجبی، میثم، ابعاد حقوق کیفری مکتب عریانیسم، پایاننامه کارشناسی ارشد حقوق جزا و جرم شناسی، دانشگاه آزاد واحد سنندج، ۱۳۹۵، ص۴۵٫

[۳۵] – آذرپیک، آرش، مهدویان، مهری، جنس سوم، کرمانشاه، انشارات کرمانشاه، ۱۳۸۴، ص۱۳٫

[۳۶] – رجبی، میثم، ابعاد حقوق کیفری مکتب عریانیسم، ص۵۰٫

[۳۷] عالی پور ، حسن ، جرمشناسی فمنیستی ، مجله کتاب زنان ، سال هشتم ، زمستان ۱۳۸۴، شماره ۳۰٫

[۳۸] کی نیا، مهدی: «مبانی جرم شناسی» طبقه اول، انتشارات دانشگاه تهران، مهر ۱۳۷۳٫ ص ۹۲، به نقل از علی پور حسن ، قابل مشاهده در سایت http://www.ensani.ir

[۳۹] Ngaire, Naffine; 1995, “Gender, Crime and Femenism”, Dartmouth Puplishing Company Limited

به نقل از عالی پور حسن ، جرم شاسی فمنیستی قابل مشاهده در سایت http://www.ensani.ir

[۴۰] Rafte, Hahn, N.D, Nicol and Heidensohn, “France; International Femenist Perspectives in Criminology”, Engenderinga Discipline, Bukingham, UK: Open Univercity Press

[۴۱] معظمی، شهلا: « فرار دختران چرا؟» نشر گرایش، چ اول، ۱۳۸۲، ص ۳۲٫ به نقل از عالی پور حسن ، جرم شاسی فمنیستی قابل مشاهده در سایت http://www.ensani.ir

[۴۲] ولد، جرح، برنارد، توماس،اسنیپس، جفری: «جرم شناسی نظری» علی شجاعی، انتشارات سمت، چ اول، ۱۳۸۰، ص ۳۷۵٫

[۴۳] همان صص۳۷۶ -۳۷۵ به نقل از عالی پور حسن ، جرم شاسی فمنیستی قابل مشاهده در سایت http://www.ensani.ir

[۴۴] نجفی ابرندآبادی، علی حسینی: «تقریرات علـوم جنایی جرم‌شـناسی کنتـرل و واکنـش اجتماعی»، پایـان‌نامـه مقطـع کارشـناسی ارشـد حقـوق جـزا و جرم‌شـناسی دانشگاه امام صادق(ع)، ۱۳۸۱، ص۴٫

[۴۵]  Gelthorpe, loraine “Femenism and Criminology”,www.oup .com/ uk/orc/bin/01992/49377/ resources/ synopses/ cho4.doc

[۴۶] نجفی ابرند آبادی، علی حسینی: «دانشنامه جرم شناسی»، با همکاری حمید هاشم بیکی، انشارات دانشگاه شهید بهشتی، چ اول، ۱۳۷۷، ص۲۸۴٫

[۴۷] صفاری، علی: «درآمدی بر جرم شناسی انتقادی و انواع آن»، انتشارات سمت، چ اول، ۱۳۸۳،ص ۵۷۹ به نقل از عالی پور حسن ، جرم شاسی فمنیستی قابل مشاهده در سایت http://www.ensani.ir

[۴۸] Ngaire, Naffine, 1997, “Feminism and Criminology”, Polity Press, First

[۴۹] . همان ، ص ۵۱۴ به نقل از عالی پور حسن ، جرم شاسی فمنیستی قابل مشاهده در سایت http://www.ensani.ir

[۵۰] – رجبی، میثم، ابعاد حقوق کیفری مکتب عریانیسم، پایاننامه کارشناسی ارشد حقوق جزا و جرم شناسی، دانشگاه آزاد واحد سنندج، ۱۳۹۵، ص۳۰٫

[۵۱] – رجبی، میثم، ابعاد حقوق کیفری مکتب عریانیسم، پایاننامه کارشناسی ارشد حقوق جزا و جرم شناسی، دانشگاه آزاد واحد سنندج، ۱۳۹۵، ص۳۲٫

[۵۲] – پرندین، علی، تأثیر جرم شناسی زن گرا(فمینیست) بر حقوق کیفری زنان، پایاننامه کارشناسی ارشد حقوق جزا و جرم شناسی، دانشگاه آزاد واحد کرمانشاه، ۱۳۹۵، ص۹۱٫

[۵۳] – رجبی، میثم، ابعاد حقوق کیفری مکتب عریانیسم، ص۵۱٫

درباره ی هنگامه اهورا

شاعر و داستان نویسِ عریانیست، عضو مکتب اصالت کلمه و دایره ی مطالعاتی قلم، مسئول روابط عمومی اصالت کلمه و دانش آموخته ی رشته ی مترجمی زبان انگلیسی

همچنین ببینید

چاپ مقاله ی «بررسی مفهوم لوگوس از آغاز تا اکنون» به قلم جناب استاد آرش آذرپیک و بانو نیلوفر مسیح در نشریه ی علمی (نقد زبانی و ادبی) رخسار زبان/ سال سوم، شماره ی نهم، تابستان ۹۸، صفحه ی ۸۷

  برای دریافت فایل پی دی اف این مقاله در سایت رخسار زبان کلیک کنید. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *