خانه / دیدگاه های عریانیستی / نقد چند واژانه در مکتب اصالت کلمه

نقد چند واژانه در مکتب اصالت کلمه

نقد آقای آریو همتی بر واژانه ای از جناب استاد آرش آذرپیک:

آفتاب

باران

برکه

دو قو

□□

آفتاب

آفتاب

برهوت

دو فسیل.

در اپیزود اول عناصر زندگی زا یعنی خورشید و باران که همان آبست در کنار هم به برکه زندگی می دهند و دو قو عاشقانه با هم زندگی می کنند. چرا دو قو؟ زیرا این دو قو می توانند نماینده ی دو عنصر طبیعی آفتاب و آب باشند و یا این که مؤلف می خواسته با آوردن دو قو مخاطب را حساس کند و هم از زندگی بگوید، از زندگی ما که اجتماعی و فردمحور است.

مؤلف باز هم اپیزود دوم را با آفتاب شروع می کند ولی در سطر بعد باران که از عناصر طبیعت و زندگی زاست نیامده و تبدیل به آفتاب شده است. این با آفتاب اپیزود قبل که نماد روشنی و سرچشمه ی زندگی ست فرق دارد. آفتاب اپیزود دوم غیرطبیعی و از بین برنده ی زندگی ست. مثلاً می تواند هوای آفتابی و بدون ابر سراسر زمستان باشد. پس این دو آفتاب متفاوتند و وجود این آفتابِ غیرطبیعی ست که برکه را تبدیل به برهوت می کند یعنی چشمه زندگی می خشکد و دو فسیل باقی می مانند. حالا در اولین نگاه ذهن مخاطب با دو فسیل حساس شده و سریع به دو قوی اپیزود قبل می رسد و این که ما می فهمیم چرا نویسنده در حرکتی دانشورانه از کلمه ی «دو» استفاده کرده. نکته ی دیگر بحث دموکراسی عناصر طبیعت است جایی که آفتاب و آب کنار همدیگرند دو قو هم کنار همند اما موقعی که فقط آفتاب وجود دارد و به بقیه ی عناصر میدان نمی دهد زندگی هم پایان می یابد. نکته ی مهم دیگر در این واژانه خوانش دو اپیزود است. در اپیزود اول که زندگی جریان دارد با آوردن باران و برکه پشت سر هم با توجه به حرف «ب» و این که دو قو هم بر وزن فعل و در خوانش سریع خوانده می شود مثل سیالیت زندگی متن سیال است. اما در اپیزود دوم کلمه ی آفتاب دو هجای کشیده است وقتی جای باران را می گیرد و کلمه ی برهوت که از دو هجای کوتاه و یک هجای کشیده درست شده و خود دو فسیل که به جای دو قو نشسته باز از دو هجای کوتاه و یک هجای کشیده ساخته شده متن در خوانش سنگین تر شده که هم زمان است با سنگینی مرگ و این سنگینی مرگ در کنار سنگینی اپیزود با استفاده از هجاهای کشیده برای کلمه ها در متن به شکل هم زمان به یک پتانسیل مهم تبدیل شده است. جناب استاد آذرپیک در این کار استحاله ی قو به فسیل را با شکوهمندترین و زیباترین شکل ممکن به تصویر می کشد.

 

—————————————————————————————————-

 

نقد جناب آقای آریو همتی بر واژانه ی «انتخاب» اثر بانو پروین شاهمرادی:

 

 

«انتخاب»

خدا                  دریا

انسان               ماهی

ابلیس               تور

□□

ماهی

دریا؟               تور؟

□□

رقص آتش.

 

در مواجهه با این واژانه از خانم شاهمرادی، ما با سه اپیزود، با سه چینش واژگانی متفاوت رو به رو هستیم. در اپیزود اول سه کاراکتر خدا، انسان و ابلیس به شکل عمودی و به ترتیب در متن وجود دارند و مقابل آن ها دریا، ماهی و تور به طور عمودی. تشبیه خدا به دریا، انسان به ماهی و ابلیس به تور که هر کدام در امتداد افقی سه کاراکتر اول قرار دارند ما را با یک تمثیل سازی رو به رو می کند. هم ارتباط عمودی و هم ارتباط افقی کلمه ها دقیق و حساب شده است طوری که در وجود زلال و بیکران دریا، عظمت و شکوه خداوند متجلی است و انسان مانند ماهی میان دریا شناور و ابلیس به شکل تور برای گرفتاری ماهی (انسان) آمده است. خدا همان راه سعادت و خیر بوده و ابلیس ضلالت و بدبختی.

اپیزود دوم:

ماهی

دریا؟               تور؟

حالا دیگر سه کاراکتر خدا، انسان و ابلیس با ظرافت هنرمندانه ای از متن حذف شده اند و فقط شکل تمثیلی آن ها یعنی دریا، ماهی و تور مانده. ماهی در بالای اپیزود و تور و دریا در دو بال پایین آن به شکل علامت سؤال قرار گرفته اند که نشان دهنده ی دو مسیرند و این که ماهی بر سر دوراهی قرار دارد. در یک طرف دریاست و سعادت، خوشبختی و روشنی و در سمت دیگر تاریکی و گمراهی و گرفتاری. اکنون ماهی سرگردان تر از همیشه با تمایلات و دغدغه های این جهان و با سلوک عرفانی و روحانی رو به روست. این جا اوج بار دراماتیک متن است و ما به شکلی زیبا تقابل ابدی- ازلی خیر و شر را می بینیم و تردید انسان بسیار ملموس و احساس برانگیز است.

اپیزود سوم:

رقص آتش

این پایان نمادین بسیار باشکوه و حیرت برانگیز و ادبی ترین بخش متن است. آتش از یک سو نماد و طبق برخی از روایات خمیرمایه ی شیطان است و رقصیدنش می تواند نشانه ی سرور او از پیروزی اش باشد، پیروزی از گرفتار کردن انسان در تمایلات مادی؛ و از سوی دیگر رقص آتش برای کباب کردن ماهی شکار شده است و در سومین معنایش می تواند آتش دوزخ باشد که باز هم نمایانگر گرفتاری دنیوی انسان و سوختن آخرتِ اوست.

و اما وجهه و معنای چهارم این کلمه در متن و در معنای دورتر و متفاوت از سه معنای دیگر می تواند نشان دهنده ی گرما و نور باشد، همان گونه که در اساطیر ایران و بسیاری از ملت های دیگر این گونه بود و نمادی از  سعادت و نیک بختی انسان باشد و به مقام الهی رسیدن او. این برداشت وقتی به چشم می آید که ما می دانیم در میان عناصر اربعه آتش به دلیل سبکی در مقام و مرتبه ای بالاتر از سه عنصر دیگر یعنی باد، آب و خاک قرار دارد. همین بالا بودن این عنصر نشانه ای از نزدیکی او به آسمان است و می تواند نمایانگر سلوک انسان و قرار گرفتن انسان در طریقت باشد برای کشف و شهود که این هم از هوشمندی مؤلف است.

ما در این متن به هیچ وجه حس نمی کنیم که با فرمی نامنظم رو به روییم چون تمام کاراکترها در طول متن سر جای خودشان هستند و در امتداد روایت از مهم ترین چالش انسان یعنی تقابل ازلی- ابدی خیر و شر در وجود او پرده بر می دارد.

 

 

————————————————————————————————–

نقد بانو هدیه قلی یاری بر واژانه ی «چرخه» اثر جناب آقای آریو همتی:

 

بهشت

آدم

حوا

سیب

  □

آدم

حوا

سیب

  □

حوا

سیب

  □□

سیبستان

  □□

سیب

حوا

  □

سیب

حوا

آدم

  □

سیب

حوا

آدم

بهشت.

در یک کار ادبی ما باید از ابتدا تا انتهای متن را ببینیم. با انتخاب عنوان «چرخه» ما می فهمیم که با یک فرم دایره ای طرفیم. در اپیزود اول با چهار کلمه ی بهشت، آدم، حوا و سیب رو به رو می شویم که در کنار هم حضور دارند. در اپیزود دوم به سه کلمه ی آدم، حوا و سیب می رسیم و در اپیزود سوم به دو کلمه ی حوا و سیب. در میانه ی متن هم به سیبستان که یک کلمه است و در اپیزودهای بعدی به ترتیب به دو، سه و باز هم چهار کلمه می رسیم. یعنی نحوه چینش کلمات و تعداد آن ها در هر اپیزود، منظم و اندیشمندانه است. حالا علاوه بر فرم:

A

B

C

D

C2

B2

A2

که نظم خاصی به کار داده است از لحاظ مضمون هم کار قابل بررسی است. در بهشت در کنار هم بودن آدم و حوا و سیب را می بینیم و این که سیب بین آدم و حوا از طریق حوا وارد سرنوشت بشر می شود. این سیب که همان معرفت و آگاهیست بعد از رسیدن به بشر سبب بیرون شدن از بهشت می شود و به سیبستان که در میانه ی واژانه آمده می رسند. سیبستان محل امتحان است، جایی که سیب یا همان آگاهی مجالی برای امتحان شدن و کشف پیدا می کند. در واقع همین زمین است که در آن قرار داریم و حالا بشر با آگاهی ای که کسب می کند باز به سوی اصل خود بازگشته و از بهشتی که به سمتش می رود آگاهی دارد.

نکته ی دیگر در تصویری است که ما در واژانه می بینیم و جدا از بحث فرم که توضیح داده شد باید گفت که مبدأ و مقصد این کار هر کدام با چهار کلمه ی بزرگ و لایتناهی یعنی بهشت، آدم، حوا و سیب نشان داده شده اند اما میانه با رسیدن به کلمه ی سیبستان کوچک نشان داده شده و می تواند به عنوان تمثیلی از دار دنیا باشد و نشان دهنده ی عظمت هستی مقابل کوچک بودن زمین، زمینی که محلی کوچک و دشوار می تواند باشد در مقابل بهشت یا هر اصلی که ما از اوییم و بازگشتمان به سوی اوست.

 

 

—————————————————————————————————-

 

نقد بانو ثنا صمصامی بر واژانه ی «مسیح عاشق» از جناب آقای آریو همتی:

 

«مسیح عاشق»

خورشید

روح               کلمه

فرامرد

کبوتر

گل پنج پر.

در نگاه کردن به این واژانه ما می بینیم که با ساختاری غیردستوری مواجه هستیم. عنوان اثر «مسیح عاشق» است و ما با سرنوشت مسیح مقدس رو به رو هیستیم. در مواجهه با متن به خورشید می رسیم و روح و کلمه شبیه دو بال سمت چپ و راست متن هستند و در راستای خورشید، فرامرد، کبوتر و گل پنج پر را می بینیم. جناب همتی در واژانه ی خود از پتانسیل شعر کانکریت استفاده کرده اند یعنی ما از خورشید در بالاترین نقطه ی کار تا گل پنج پر در پایین ترین نقطه با شکل یک صلیب رو به رو هستیم. اگر آن را از پایین بخوانیم از گل پنج پر به کبوتر و از کبوتر به فرامرد و دو بالی که در دو طرف آن هستند یعنی روح و کلمه و نهایتاً خورشید با سیری صعودی و حرکت از جایگاه دانی به عالی مواجه می شویم. گل پنج پر که در نقاشی های مسیح همواره کنار مریم مقدس آمده انتخابی شایسته از میان گلهاست و کبوتر که نشانه ی صلح می باشد از میان پیامبران نماد حضرت مسیح است. فرامرد به مردانی اطلاق می شود که از جنسیت خود فراروی کرده و به انسانیت می رسند و این فراروی مستلزم دو بال تنومند یعنی روح و کلمه است. خورشید در بالای واژانه آمده که علاوه بر این که مظهر نور و روشنایی ست نماد حضرت مسیح در آسمان چهارم است. حالا صلیب در متن جان گرفته و دارای اتمسفر می شود به شکلی که ما این بار فقط با صلیب مواجه نیستیم بلکه صلیب جایش را به حضرت مسیح بر صلیب داده است و پتانسیل بعدی متن آزاد می شود. علاوه بر سیر صعودی کاراکترها در متن، با معنای وسیع تری رو به رو می شویم یعنی رستگاری پیامبر صلح بعد از به صلیب کشیده شدن. این تعالی می تواند هم بعد از کشته شدن او در راه حقیقت باشد و هم بر طبق آموزه های دینی، به آسمان رفتنش.

فرم در متن ما به این شکل آمده:

A

B            C

D

E

F

 

سؤال این جاست که فرم کار که به شکل صلیب است چگونه شکل گرفته؟ نقش فرم و ساختار در یک متن زمانی به اوج می رسد که جدید باشد و مهم تر این که متناسب با محتوا ساخته شود.

انتخاب عنوان «مسیح عاشق» ما را وارد دنیای مسیحیت و نمادها و نشانه هایش می کند. صلیب مهم ترین نماد مسیحیت است که در این متن شکل کار را ترسیم کرده و استفاده از کلمات و ارتباط درونی آن ها با هم برای قوام بخشیدن به ساختار کار می باشد.

انتخاب از نباتات، حیوانات و انسان ها بر اساس قاعده ی امکان اشرف و پتانسیلی که انسان ها نسبت به دیگر موجودات دارند یعنی روح تکامل یافته و کلمه برای شهود.

استفاده از خورشید که از کاراکترهای مهم در ادبیات و نشانه ی روشنی و جانشین آسمان و نشانه ی آن در متن است.

 

آموزه های دینی ما بیشتر به متن می خورد چون خورشید در آسمان است و این پتانسیل دیگر متن می باشد که از گل که زمینی بوده به خورشید در آسمان می رسیم. یعنی حالا تعالی هم به معنای حرکت کاراکتر به کاراکتر عناصر اثر در حرکت تکوینی موجودات است و هم به معنای سعادت، سلوک و آسمانی شدن مسیح مقدس و هم نشانه ی پدیده های وابسته به زمین مانند گل در پایین متن و رسیدن به پدیده های آسمانی مانند خورشید در بالای آن.

علاوه بر این سه مورد همان گونه که گفته شد کل متن تصویر مسیح مقدس است بر صلیب که این هم زمانی فرم و محتوا در این کار بسیار ملموس و عینی می باشد.

فرم صلیب و استفاده از کاراکترهای متناسب با مسیح در متن و پیکر پاک آن بزرگوار بر صلیب از نکات برجسته ی این واژانه است.

عنوان مسیح عاشق و مصائبی که بر او رفته حکایت از رنج عاشقی و سختی این راه دارد که با حضور مسیح بر صلیب عینیت بخشیده شده و این شکل گیری هم زمان و هم افزای محتوا و فرم و سبب ادبیت هر چه بیشتر متن است.

 


 

نقد بانو یاسمن احمدی بر واژانه ی «قلمدارها» اثر خانم لیلا مری:

 

          «قلمدارها»

       مرد                                        کتاب

       شاخه ی نور

          □□

           قلم:

            ترازوهای کور

           آسمان ممنوع

            شهر هرزه

         □□

          قلم.            توفان

          مرد.             قفس

                         کتاب.          شاخه ی شکسته.

 

در مواجهه با این کار ابتدا به یک واژانه ی سه اپیزودی برمی خوریم که کلمه ها در هر اپیزود متفاوت با اپیزود دیگر جای گرفته اند با نوعی بی نظمی، هر چند که بی نظمی خودش یک نظم است.

ما با عنوان «قلمدارها» که انسان های آگاه هستند وارد متن می شویم وحالا تا حدودی با قهرمان متنمان آشنا شده و آماده ایم برای دنبال کردن سرنوشتش.

اپیزود اول:

مرد                     کتاب

شاخه ی نور

مرد با مطالعه در جامعه به آگاهی می رسد. این جا کتاب مجاز از مطالعه ی جامعه است و نه هر مطالعه ای و شاخه ی نور که به معنای آگاهی می باشد چون نور بنا بر ذاتش در هر جایی که وارد شود آگاهی خواهد آورد یا حتی خود آگاهی است و هم زمانی در این دو وجود دارد. چینش کلمه ها مثلثی بوده و نفوذ نور را نشان می دهد. هم چنین همگرایی کلمه در این چینش معلوم است.

اپیزود دوم:

 

قلم:

ترازوهای کور

آسمان ممنوع

شهر هرزه

حالا مرد که به آگاهی از جامعه رسیده مشغول ثبت کردن می شود. ترازوی کور همان گونه که در ناخودآگاه بشریت ثبت است فقدان عدالت سبب هرج و مرج می شود. مرد این نبودِ عدالت را عامل رسیدن به آسمان ممنوع می داند. آسمان ممنوع یعنی پرواز ممنوع، یعنی سلب آزادی از انسان ها و حالا سلب آزادی را عامل رسیده به شهر هرزه می داند. چینش کلمات عمودی است و این به دو علت تکنیکی و مضمونی برمی گردد.

قلم: وقتی مخاطب با این شکل مواجه است منتظر می شود ویژگی های جامعه ای را که در آن به آگاهی رسیده بازگو کند و این بازگویی نوعی مورد وار است، شکل عمودی می خواهد، عامل مضمونی که در این جا فرم باز متناسب با مضمون شکل گرفته و مؤلف فرم کلی کار را به خاطر خلق ارتباط هنری این اپیزود فدا کرده و به خلق ادبی ترین قسمت متن رسیده است. این جا هر پدیده ای زنجیروار عامل رسیدن به پدیده ی بعدی است و هیچ چینشی غیر از این جوابگوی ادبیت این قسمت نیست که برای رسیدن به این چینش باید به مؤلف تبریک گفت.

در اپیزود سوم رسیدن قلم به توفان و شرایط بحرانی هشدار دهنده است. مرد به قفس می رسد که نوعی ارجاع به ممنوعیت پرواز و سلب آزادی اپیزود قبل است و کتاب به شاخه ی شکسته. کتاب با زندانی شدن مرد بی استفاده مانده یعنی قهرمان دیگر در بند شده و علتش هم آگاهی اش بوده است.

اکنون ما می دانیم که علت انتخاب چینش های متفاوت بر حسب نیاز متن بوده و این بی نظمی در چینش ها هم به علت ترازوی کور یا نبود عدالت است. ما باید این نبود عدالت را که متن دارد بیان می کند در شکل کار هم ببینیم که در مواجهه ی چشم با اثر مشخص است.

 

 

———————————————————————————————-

 

نقد جناب آقای آریو همتی بر واژانه ی «بایکوت» اثر بانو هنگامه اهورا: 

 

«بایکوت»

صدا

دوربین

حرکت

□□

دهان بند

چشم بند

انفرادی

□□

سکوت

عینک

ویلچر

□□

سکوت

سکوت

سکوت.

 

بایکوت نشانگر فضایی سرد و ساکت و سرشار از خفقان است. همان گونه که فیلمبرداری هر سکانس با صدا/ دوربین/ حرکت شروع می شود در اپیزود اول از این زبان سینمایی استفاده شده است. این جا وارد متن می شویم و برایمان مشخص نیست که با قصه ای واقعی رو به روییم یا یک فیلم هر چند خود فیلم هم ریشه در واقعیت دارد. در اپیزود دوم یعنی

دهان بند

چشم بند

انفرادی

متن دارای حرکت شده و کاراکتر صدا به دهان بند، دوربین به چشم بند و حرکت به انفرادی رسیده. در واقع هر سه پتانسیل حرف زدن، دیدن و راه رفتن از متن یا کاراکتر (زن: مردِ) قصه گرفته شده. یعنی سه کاراکتر را به این سه پتانسیل برای فلج کردن آن ها تحمیل کرده اند.

در اپیزود سوم:

سکوت

عینک

ویلچر

باز هم حرکت سه کاراکتر متن را می بینیم. صدا که دهان بند به آن تحمیل شده به سکوت می رسد. دوربین که چشم بند شده بود به عینک می رسد و حرکت از زندان انفرادی به ویلچر مبدل می شود. پرسش این است که چرا در این جا حرکت رخ داده؟ مگر دهان بند و سکوت با هم تفاوتی هم دارند؟ بله. دهان بند موقعی ست که بر کاراکتر صدا چیزی تحمیل شده که نتیجه اش سکوت است اما این سکوت به جز نتیجه ی دهان بند بودن تفاوت ذاتی دیگری با آن دارد. سکوت را خود کاراکتر (مرد: زنِ) این قصه انتخاب می کند. درست است که این انتخاب از سر اجبار است اما این جبری بودن هم مانع از انتخابی بودن ذاتی سکوت نمی شود هم چنان که عینک و ویلچر. سکوت این جا به این معناست که (زن: مردِ) قصه دیگر حاضر نیست از چیزی که می داند حرف بزند. او تحت فشاری که بوده تصمیم گرفته که نگوید و با انتخاب عینک و ویلچر هم تصمیم گرفته نبیند و حرکت نکند.

در اپیزود چهارم:

سکوت

سکوت

سکوت

با توجه به حرکت هایی که در اپیزودهای قبل توضیح داده شد متن به سکوت می رسد. هر سه کاراکتر سکوتند و این استحاله ی بقیه ی پتانسیل ها در سرانجام کار به صدا بسیار مهم است. صدا آخرین اثر جوهری است که از انسان می ماند. یعنی نویسنده با تبدیل کردن بقیه ی پتانسیل ها به صدا – سکوت در متن منظورمان است- در نهایت به سکوت محض رسیده. نه گفتنی، نه دیدنی و نه حرکتی همه جا سکوت و سکون است. این جاست که ما به همراه متن سیر تدریجی مرگ یک انسان را درک می کنیم و به شکل عینی آن را می بینیم. او فعال بوده و به خاطر کارهایش برایش محدودیت هایی ایجاد کرده اند. او از ترس جلوی خیلی از رفتارهای خودش را گرفته و در واقع با خودسانسوری خودش را به مرگ نزدیک کرده است. کسی که بفهمد و به خودآگاهی رسیده باشد اگر از گفتن منع شود و یا خودش به خاطر شرایط خودش را منع کند دچار مرگ می شود چرا که سکون مساوی مرگ است.

این واژانه دارای یک فرم منظم و چینش سه کلمه عمودی در هر اپیزود و نشانگر نظم و خشکی خاص حاکم بر متن است. یعنی متن با این فضای سرد و عبوس متناسب بوده و گرما و انعطافی در اپیزودها و کاراکترها نیست و برای همین هم زمانی است که این واژانه نمره ی بالایی می گیرد و با پرداختن به مهم ترین مسائل انسانی باز هم از فرم غافل نیست.

درباره ی هنگامه اهورا

شاعر و داستان نویسِ عریانیست، عضو مکتب اصالت کلمه و دایره ی مطالعاتی قلم، مسئول روابط عمومی اصالت کلمه و دانش آموخته ی رشته ی مترجمی زبان انگلیسی

همچنین ببینید

یادداشتی از جناب آقای زرتشت محمدی با عنوان «اصل فراروی»

      اصل فراروی که از اصول اساسی عریانیسم(اصالت کلمه) است بر اساس سیستم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *